من يك آفتابگردان فرستادم كه نايب عبد الله نايب فراشخانه با دو فراش بردند زدند .
عصر روز پنجم با دو سوار و يك آبدارى آنجا رفتم . حاجى امام قلى خان و پسرهايش قرآن و شمشير به گردن آويخته با ميرزا على كه منشى و شوهر همشيرهاش بود ، آمدند خودشان را روى دست و پاى اسب سوارى من كه نزديك بسته شده بود انداختند . من هم حاجى امام قلى خان را خواستم ، رويش را بوسيدم . پيرمرد بيچاره در وقت فرار از بس كه در كوهها پياده آمده بود ، ملكىهاى او پاره شده و پاهايش مجروح و ورم كرده بود كه به صعوبت زير بغل او را مىگرفتند و راه مىرفت . قرارداد شب تمام پسرهايش را به سر طويله بفرستد و خودش پذيرائى كند كه من به تماشاى دز بروم . شب حاجى عباس قلى خان و نصير خان و لطفعلى خان آمدند در اردو و نزد عبد الحسين خان ماندند . من صبح را با حالت تب سوار شدم و آنها را هم گفتم همراه بيائيد . با ده نفر رفتم . حاجى امام قلى خان با تمام همراهانش كه از رؤساى بختيارى بودند ، تا پايان كوه آمدند . چون پاى حاجى امام قلى خان مجروح بود ، اذن دادم سوار شد .
به زحمت به اشكفت ميرزا على رسيديم . آنجا سيصد تومان نقد و يك طاقه شال اعلا تقديم گذاشته بودند ؛ رد كردم . يك پياله چاى خوردم . نردبان و طناب حاضر بود ، با زحمت فوق العاده بر روى دز صعود نمودم . از همراهان و نوكرها كسى جرأت همراهى نكرد ، جز عبد الحسين خان پيشخدمت و فرامرز فراش خلوت . رفتم در بالا ، كسان حاجى ايلخانى چاى دم كرده بودند ، يك پياله خوردم و تمام انبارها را كه از برنج و جو و گندم نكوبيده و سرب و باروت و نعل و ميخ و سنگ چخماق انباشته بود ، گرديدم . چشمهء آب را هم با حوضها ديدم . بزهاى كوهى محبوس را ديدم . هشت بز آبستن هم براى شير خوردن آن چند روز بالا برده بودند . بعد پائين آمدم . حاجى ايلخانى حاجى عباس على خان پسر بزرگتر را براى پرستارى عيال و بنه آنجا گذاشت كه ، هروقت من آدم تعيين كنم ، به هرجا بگويم بروند . خودش با همهء اجزا و پسرهايش با من به اردو آمد . ساعت ورود اردو ، او را براى محل توقف عيال مختار كردم . اردل ميان كوه را كه ملكى خودش بود خواهش كرد . گفتم ، اگر چه امروز خالصهء ديوان است ، ولى اذن مىدهم . ميرزا هادى نطنزى را كه مرد كامل عاقلى بود ، براى حركت دادن و همراهى آنها تعيين كردم . پانزده نفر سرباز با جيرهء يك ماهه به قلعهء دز فرستادم كه ميرزا هادى برد آنها را ساكن كرد . بنهء حاجى امام قلى خان پائين آمد و به طرف چهار محال و اردل حركت كردند .
به سوى دزفول
در هشتم شهر ، به منزل آبشور رفتيم . حاجى امام قلى خان و جميع اتباع و سه پسر او همراه بودند . در يك فرسخى به خرابهاى رسيديم كه اسم او كلبار بود . حاجى امام قلى خان گفت ، اينجا منزل على مراد خان بختيارى است كه با كريم خان ، ياغى و طرف نزاع شد . ميدانگاهى در كنار خرابهها بود . گفت ، اينجا محل بازى گوى و