سنگهاى بزرگ در معبر بود كه دستانداز نيم ذرع و يك ذرع داشت . رأى من منحرف از عبور اين راه شد . تب هم داشتم . شب غره تب عارض شد ، خواستم مراجعت به راه اندكا و قلعه تل كنم ؛ سليمان سلطان توپخانه و رمضان على خان سرهنگ سرباز چهارمحالى آمدند داوطلبانه كه ، اگر تمام بنه و قورخانه و توپخانه را با دوش ببريم ، از اينجا عبور مىدهيم ، مراجعت شما اسباب وهن است . من هم عزم را جزم كرده ، قدغن كردم سوار بختيارى پياده شد با سرباز و آن طرف تخته سنگ را كه پرتگاه به رودخانه بود ، با سنگهاى بزرگ راهى ساخته و جلوى دستاندازها را از سنگريزه و خاك پر كردند .
بارها را در پايان تخته سنگ پائين آوردند و تمام راه از اول تخته سنگ تا جائى كه محل تشويش نبود ، بردند . چون در قلعهء چغاخور خوانين اصرار كردند كه ، درشكه را بگذاريد و ممكن نيست از اين راه درشكه برود ، فرج الله بيگ ميرآخورم آمد داوطلب شد كه ، چهار قاطر خوب به من بدهند ، من اگر بايد درشكه را بر روى دوشم بگذارم ، وارد عربستان مىكنم . درشكه را مثل تخت بست . هرجا قاطر مىرفت ، هردو فرسخى به دو قاطر مىبست . هرجا نمىرفت ، بيست نفر عمله گرفته بود ، روزى هزار دينار به هرنفرى انعام مىداد كه چهار پايهء تخت را به نوبت دوش مىگرفتند و از معابر صعبه رد مىكردند .
از تنگ بابا احمد هم همينطور درشكه را گذراند . مالها را هم با انداختن نمد و گليم ، از روى تخته سنگ عبور داديم . به قدر چهارصد قدم راه بود . من خودم بالاى تخته سنگ از شدت تب افتاده بودم . يك فرسخ كه رفتيم ، منزلگاهى بود كنار رودخانه و جنگل . از دور خرمن كاه ديدم ، اسب تاختم . در كنار خرمن درخت كنارى بود كه سايه داشت ، در سايهء آن افتادم . به هرسرمالى يك توبره كاه داده شد و به تمام سوار و مال بنه بالسويه كاه رسيد . چادرها را زدند . غذائى نداشتم ، نه روغن و نه گوشت و نه نان .
قدرى برنج را در آب جوشاندند ، تغذيه كردم . از فكر گرسنگى اردو آرام نداشتم .
غلهء آن مزارع را هم بختيارىها هرچه توانسته بودند ، با خود حمل ييلاق كرده و باقى را در ميان درهها و گودال پنهان نموده بودند . از سوار و سرباز براى جستجوى غله فرستادم . از جائى به قدر يك خروار گندم بدست آمد . قرار دادم در ميان سرباز و سوار عملهء خودم ، بالسويه تقسيم كردند كه گندم برشته كرده بخورند . بختيارىها گفتند ، جاى منزل چند خانوار فيوج اينجا هست كه تازه كوچ كردهاند . سوار بر اثر آنها فرستادم كه شايد از آنها قدرى روغن بدست بياورند كه به اهل اردو بدهيم . يك ساعت از شب رفته ، مراجعت كردند و در يك ظرفى به قدر نيم من روغن بسيار بدى آوردند با چهارمن آرد . به محمد آقاى طالقانى كه ناظرم بود ، قدغن كردم كه ديگ آش طبخ كرد و پيازى در روغن سرخ كرده در او ريخت و به صاحب منصبهاى اردو و سرباز و عملجات با چند ماهى كه از رودخانه صيد كرده بودند ، بين آنها تقسيم كردم .
پيام به امام قلى خان بختيارى
همان ساعت عبد الحسين خان همدانى نوكر خودم را به پاى دز فرستادم كه يك