تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
مىرود ، به جماعت بختيارى قصد و احكام صادرهء مرا خبر مىدهد . با آن حالت كه امام قلى خان در ضيق معاش قلعهء دز دارد و آن كثرت جمعيت ، تن به طول مدت تحصن نخواهد داد . در همين مدت قليل ، حيات او بسته به اين بود كه بختيارىها بدستاويز عيال حاجى عباس قلى خان كه دختر حسين قلى خان و همشيرهء اسفنديار خان است ، از كوه شميبار برف براى او مىبرند . از غرايب اين است كه ، كوه شميبار كه در گرمسير است ، تا آخر برج جوزا برف دارد و اين رودخانه كه چادر مرا در پهلوى او زده بودند ، از دامن آن كوه از چشمه‌اى جارى است . در اول سرطان كه برف آن كوه تمام مىشود ، آب اين رودخانه قطع مىشود . در جنب اين كوه و رودخانه ، يك شعبهء كوچكى است كه گويا آبادى بزرگى در قديم داشته و آنجا هم سرابى هست كه به‌طور دوران دولابى آب او فرو مىرود .

صعوبت راه

از آنجا آمديم به منزل حوض نو كه از كتل منار بالا رفتيم ؛ در كمال سختى بود و از آنجا سرازير شديم . در جميع منازل ، مواقع صعبه را من براى تسليت سرباز و نوكرهاى پياده ، خودم هم پياده و ملكى شيرازى پوشيده طى مسافت مىكردم ، مخصوصا در اين منزل هوا بشدت گرم بود . تمام گردنه را پياده رفتم . هرجا نعش قاطرهايم را مىديدم كه سقط شده و افتاده و بعضى افتاده در حال سقط شدن بودند ، مىايستادم و از صميم قلب مىگفتم ، نيك‌بخت بوديد كه از زحمت اين راه آسوده شديد . امير قلى خان همه‌جا جلوى اسب من در دستش بود و به متابعت من پياده مىآمد . به حوض نو رسيديم . جاى بىآب گرمى بود و امامزاده‌اى داشت . تفنگچى و سوار بختيارى در آنجا به قدر چهارصد بودند . ولى همه از شدت گرما تب كرده و رنگ‌ها زرد شده و پاره‌اى هم پاها ورم آورده و چند نفر هم مرده بودند . عجز و تضرع از توقف آنجا و آمدن پاى دز كردند . عصر بعد از رفع خستگى ، فرستادم امير قلى خان آن‌ها را سواره و پياده حاضر كرد ، سان ديدم . چهارصد نفر بودند ، همه را از آنجا مرخص كردم . از آنجا يك راه به اندكا كه مركز قديم بختيارى است مىرفت و يك راه به خط مستقيم به پاى دز . اين راه مستقيم را اختيار كردم و به منزل جليار رفتم . در منزل جليار هلال شوال رؤيت شد و شب عيد فطر بود . من از زحمت راه و روزه مبتلاى به تب شدم . از آذوقه و عليق هم چيزى جز كاه بدست نيامد . صبح عيد از آنجا بناى حركت شد . باز يك راه از سمت اندكا مىرفت و يك راه از تنگ بابا احمد كه اصعب طرق است به پاى دز . من به قدر يك ميدان طى كردم ، به دهنهء تنگ رسيديم . تخته سنگى ديدم كه تصور عبور از آنجا پياده هم نمىشد . تقريبا سى ذرع ارتفاع داشت . گفتند ، اينجا راه است . با زحمت زياد پياده بالا رفتم . بالاى او را ديدم كه عقل تصور نمىكرد مال و بار به آنجا برسد . از تخته سنگ كه بالا مىرفت ، لب سنگ يك باريكى و تيزى داشت و پشت او پرتگاه و راه پياده‌رو بود كه مال باردار ابدا نمىتوانست عبور كند و اسب هم به زحمت مىگذشت ، زيرا كه
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 132 | حسين قلى خان نظام السلطنه مافى / معصومه مافى و منصوره اتحاديه و سيروس سعدونيان و حميد رام پيشه