تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
گذشتيم ، به منزل دوآب رسيديم ؛ چهار فرسخ راه صعب بود . منزل دوآب جاى باصفاى خوبى بود . در اين منزل ديگر كار آذوقه به سختى كشيد ، نه كاه و نه جو فقط آردى براى نان همراه داشتيم . ايلات بختيارى هم كه از حاجى امام قلى خان مأيوس و از هواى گرم عربستان مستأصل شده بودند ، به‌طور فرار پنج خانوار ، ده خانوار از بيراهه مىآمدند . از منزل دوآب رفتيم . . . . « 43 » ؛ چهار فرسخ راه بود ، آب خوبى داشت . قدرى هم كاه از زراعت‌هاى طوايف بختيارى در ميان دره‌ها خريدارى شد . از اينجا به منزل باغ چنار رفتيم . در عرض راه ، قلعهء بازفت در كنار رودخانهء بزرگى واقع است كه سابق قشلاق موروثى خانوادگى حسين قلى خان بوده است . اين رودخانه سنگ و ناهموارى نداشت و صاف بود ، به زحمت عبور كرديم . از جلگه‌اى مختصر كه بالا رفتيم ، جنگل بود . ولى معلوم شد كه در زمان اتابكان لر ، اين دره باغات مشجر بوده و آب خوبى داشته . چنار هاى غريب قوى بلندى دارد كه بعضى افتاده و فاسد شده و پاره‌اى به كار نجارى مىخورد و اغلب هم سبز و بر سرپا است . از بعضى چنارهاى افتاده ، بختيارىها ناوآسيا ساخته و سنگ مختصرى در زير آن‌ها نصب نموده ، به قدر رفع حاجت آسيا ساخته‌اند . دو طرف دره هرجا جنگل نيست ، زراعت داشتند و سبز بود . در اول دره از پشت درخت‌هاى جنگلى ، يك دسته الاغدار ديدم كه مىرفتند . در حالتى كه متحير بودم كه امشب براى مال اهل اردو و مال‌هاى خودمان كاه و جو از كجا بدست بياوريم ، آن الاغدار را كه ديدم ، دانستم اين‌ها حاصل و خرمن عربستان و گرمسير را كه برداشته‌اند ، خبر دارند كه در چهارمحال و ييلاقات غله كمياب است و براى مصرف خودشان جو و گندم همراه دارند . اگرچه به قدر نيم فرسخ دور بودند ، احساس كردم كه بنه و چادر و اسباب همراه دارند . راه هم سخت بود . حاجى حسن خان فراشباشى خودم را با محمود خان ياور شاهسون دويرن و ده سوار زبده فرستادم كه بروند و هرچه ممكن است ، جو و گندم خريدارى كنند و بياورند اردو . تا جاى اردو هم دو فرسخ بود ، ولى وقتى كه يك فرسخ رفتيم ، يك قطعهء بزرگى در دامن كوه ، حاصل سبز ديدم و اردو را همان جا انداختم . جاى باصفا و سايهء درخت و كنار رودخانه بود . فرستادم معلوم كردند كه يك نفر دشتبان آنجا گذاشته‌اند ، يك دست از سر كتف ندارد . او را آوردند ؛ مساحت زراعت را كردم ، به‌طور تحقيق مبذر دو خروار بود . ده تومان به دشتبان دادم . عبد الحسين خان همدانى نوكر خودم را با چهار سرباز علف چين گذاشتم كه حاصل خريدارى شده را درو كردند . خودم رفتم بالسويه ميان سوار و سرباز كه اسب داشتند ، با اسب‌هاى خودم بدون تفاوت تقسيم كردند . اول سهم سرباز و سوار را دادم ، بعد مال‌هاى خودم . قاطر و الاغ‌ها را كلا به كوه و صحرا به چرا انداختم . بعد از انجام اين كار ، حاجى حسن خان و محمود خان رسيدند . چهار خروار جو و يك خروار گندم آوردند . جو را در خروارى پنج تومان و گندم را در هشت تومان قيمت دادم . جو را بالسويه بر روى اسب و الاغ و قاطر تقسيم و قدغن كردم احتياط منزل فردا را هم بكنند . گندم را هم در همان
هامش
( 43 ) - يك كلمه خوانده نشد .