شاهسون تفنگ نيندازد ؛ به علت آنكه كلاه ما همه نمد سفيد است ، به خيال آنكه سوار ما متعلق به حاجى امام قلى خان است ، عوضى كشته مىشود . دست اسبسوارى حاجى على قلى خان گلوله خورد . در اين بين ، توپ و سرباز رسيد و بازار گلولهء مارتين و ورندل و موزر و مكنزى از بالا به پائين و از پائين به بالا گرم بود . به اعتقاد من ، آنها كلاه ما را كه پوست و سياه مىديدند ، به ما تير نمىانداختند ؛ و الا ممكن نبود از بلندى دامن كوه اقلا ده نفر از ما مقتول نشود .
من سوارى پيش اسفنديار خان فرستادم كه ، سه چهار نفر با يكى از برادرهايت بفرست برود قلعهء چغاخور ، مبادا بعد از رفع غائله بگويند گنج قارون از حاجى ايلخانى مانده بود ، اهل اردو غارت كردند . او هم امير قلى خان برادرش را با سه چهار سوار فرستاد .
شكست امام قلى خان
امام قلى خان و پسرهايش از كوه به آن طرف سرازير شدند . بختيارىهائى كه همراه عيال امام قلى خان بودند ، خودشان بنه او را قبل از وصول رضا قلى خان ، غارت كرده بودند ؛ از جمله چراغعلى خان پدرزن شهاب السلطنه ، روبند دخترش را آورد كه ، بدانيد من ديگر ملاحظه و راه خدمت و بستگى نسبت به آنها ندارم . رضا قلى خان به عيال و بنهء او رسيد و به قريهء نوغان برد و در كنار دو بلال به خود حاجى امام قلى خان رسيد .
از بس كه پياده رفته بود ، پاهايش زخم و خسته افتاده بود . پسرهايش هم بودند . آدم فرستاده بود نزد رضا قلى خان كه ، قدرى توتون چپق براى من با يك كترى و قدرى قند و چاى بفرست . او هم فرستاده بود . زن حاجى عباس قلى خان عروس حاجى ايلخانى هم سوار ماديانى بود و پسر كوچكى كه به سن هفت ساله داشت ترك گرفته ، تفنگ و فشنگ هم داشت كه از كوه با آنها بالا رفت و فرار كرد . او را هم همراه برداشته ، از راه ميان كوه به طرف دژ درهء اسد خان فرار كرده بودند . رضا قلى خان به دو ملاحظه ، يكى آنكه پسرهاى او به سهولت برنمىگردند و قتلى در ميان آنها واقع مىشود ، يكى هم به رعايت كوچك و بزرگى كه برادر كوچك و پروردهء احسان حاجى امام قلى خان بود ، متعرض نشده و آنها را به حال خود گذاشته بود . ما هم كه خبر عبور آنها را از دو - بلال شنيديم ، آفتاب قريب غروب بود . در حالت روزه ، خسته و كوفته به قلعهء چغاخور مراجعت كرديم . فرستادم چادر و اردو را حركت دادند به زير تپه جاى چادر حاجى امام قلى خان ، اردو تشكيل داديم . اسفنديار خان و برادرهايش با سوار بختيارى آمدند .
خودم بعد از افطار ، سوار شدم رفتم كه هم تماشائى از قلعه كنم و هم معلوم كنم كه از اهل اردو كسى آنجا رفته است يا نه . همه حاضر بودند و اظهار داشتند كه ، چهار كره قاطر در صحرا مىچرند . بيست و يك ماديان هم در آن گيرودار و توپ و تفنگ از طويله فرار كرده است . كره قاطرها به دست سوار شاهسون افتاده بود ؛ گرفتم و همان شب دادم . ماديان را سوارهاى بختيارى اتباع حاجى امام قلى خان كه فرار كرده بودند -