از طايفهء احمد خسروى بودند - گرفته و برده بودند . آمديم منزل . فرداى آن روز را رضا قلى خان از قريهء نوغان كه ملكى مرحوم حسين قلى خان و انتقالى به نجف قلى خان پسرش بود ، مراجعت به اردوى چغاخور كرد . ما هم از بابت ما يحتاج پنير و شير و ماست معطلى داشتيم . حاجى حسن خان كه فراشباشى بود ، به رضا قلى خان اظهار كرده بود كه ، اهل اردو براى صرف يوميه معطلى دارند . چند خانوار از طايفهء بختيارى را كه گوسفند و ماده گاو داشتند ، به نزديك اردو آورد و قرارداد اهل اردو به قيمت معينى كه تقريبا معادل نرخ دار الخلافه بود ، از آنها شير و ماست و دوغ و كره و روغن بخرند . من به تدارك حركت از آنجا به طرف دژ افتادم و آدم مخصوصى از بختيارىها فرستادم كه خبر صحيح بياورد . سيد عبد الغفور دزفولى كه در زمان حكومت ظل السلطان مصدر شرارت شده و در تهران تحت الحفظ بود و من مرخص كرده و همراه آورده بودم ، با خوانين بختيارى سابقهء خصوصيت داشت . بعد از اين كه مكرر آدم مخصوص فرستاديم و خبر ورود حاجى امام قلى را به دژ اسد خانى و جمعيت همراه او را آوردند ، بناى حركت را براى استيصال او گذاشتيم . رضا قلى خان و اسفنديار خان متعذر شدند كه ، چون اسفنديار خان سه سال است در حبس بوده است و ترتيبى در كارهايش نيست ، من كه رضا قلى خان هستم براى ترتيب كار او و جمعآورى و نظم بختيارى و معاملات چهار - محال و ايل ، باشم . معهذا يك نفر از برادرهاى اسفنديار خان با دويست سوار همراه شما مىآيد و از ايلات هم آدم فرستادهايم و در منزل حوض نو به قدر چهارصد نفر پياده و تفنگچى موجود است و از آنجا تا پاى دز مسافت چندانى نيست . در راه هم آذوقه از كاه و جو و گندم بهم نمىرسد . من هم عمدا براى آنكه مرا محتاج به وجود خودشان ندانند و احتمال جبن و تشويش ندهند ، با كمال ميل پذيرفتم . امير قلى خان برادر اسفنديار خان براى همراهى معين شد و از چغاخور اردو را حركت دادم . به واسطهء نبودن مال ، به همان ترتيب كه اول بنه مىرفت و خودم در يك آفتابگردان مىماندم و بعد قورخانه و اسلحه و توپخانه را بار مىكردم و از عقب مىرفتم ، مقارن مغرب مىرسيدم كه وقت افطار بود .
از چغاخور رفتيم . سد ايلخان دو فرسخ بود . در اينجا مرحوم حسين قلى خان سدى بسته است كه آبهاى چشمهها جمع مىشود و از آنجا به قريهء نوغان مىرود . وقت غروب به سد رسيديم و مانديم . فردا از آنجا به اردل كه ملكى حاجى امام قلى خان است ، چهار فرسخ بود كه بنه رفت و چون راه بد بود ، قاطرها ديرتر مراجعت كردند . وقت افطار نه چاى داشتم و نه نان ، به علت آنكه گمان داشتم وقت افطار به منزل مىرسم . براى افطار از منزل رضا قلى خان قدرى نان بلوط و يك قابلمه ترهء كوهى برانى كرده و در ماست پرورده آوردند ؛ من نتوانستم بخورم . چند چادر سياه بختيارى در يك ميدانى بود ، جلودار قابلمه را برد و به قدر نيم من شير به هزار دينار خريد آورد و با آن شير افطار كردم .
قاطرها رسيد ، قورخانه و توپخانه و اسلحه را بار كردند . بعد از نماز مغرب و عشا سوار شديم . چون راه سراشيب و صعب بود ، سه ساعت از شب رفته وارد اردل شديم . فردا را آنجا توقف كردم كه اسفنديار خان هم با برادرانش بيايند آنها را مرخص كنم و دستور العمل بدهم ، بعد از آنجا حركت كنم . كره قاطرهائى كه از دهكرد خريد
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 128
مساهمون: حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
ص١٢٨