ذرع چادرى زدند . دو تير شراپنل انداختم ، چادر را متفرق كرد ؛ تير گرناد از چادر گذشت و خيلى بالاتر را زد . روز ديگر اردو را از آنجا كوچ داديم و در دامن آن بلندى در جلگهء قلعهء چغاخور انداختيم . هرقدر اسفنديار خان و رضا قلى خان سعى كردند كه تپهء بلندى را جانپناه اردو و بهمنزلهء سنگر قرار بدهم ، قبول نكردم و گفتم ، اظهار عجز و وحشت نمىكنم و او هم جرأت آنكه به اردوى دولت بتازد ندارد . حالا گمان كرده است به اين تشرها دولت مجددا او را ايلخانى خواهد كرد .
بعد از اينكه اردو جابجا شد ، ميرزا هادى را فرستادم رفت قلعه . يك شبانهروز هرچه نصيحت و دلالت كرد ، مفيد نيفتاد . در اين بين ، قاطرهاى ابتياعى را از دهكرد آوردند . همه كرهقاطر دوساله و سه ساله بودند . ناچار قبول كردم و فرستادم در ده - كرد تهيهء پالان و طناب و كفهء عاريتى ناقص كردند آوردند . بيست و هشت رأس آن تا ورود عربستان از صعوبت راه و معتاد نبودن به باركشى ، تلف شد . دينارى از قيمت آن را به پاى ديوان حساب نكردم . روز بيستم رمضان از استمالت او مأيوس شدم و بناى جنگ شد . خود حاجى امام قلى خان در دامن تپهاى كه نزديك قلعه بود ، چادرپوش براى رؤساى بختيارى زده بود . بيرون آمد و در چادر اجماعى كردند . من هم دو عرابه توپ كوهستانى را روى تپهاى كه در بالاى اردو بود بردم . سوار و سرباز هم در پائين تپه در جلوى اردو حاضر بودند . يك تير گرناد كه به طرف چادر انداختند ، از روى چادر گذشت و به آن تپهاى كه آن طرف چادر بود خورد . سوار و جمعيت درهم شدند . يك تير ديگر به چادر خورد و پوش چادر را سوراخ كرد و گذشت . در اين بين ، سوارها روبه طرف قلعه رفتند . قدرى طول كشيد ، معلوم شد رفتهاند عيالشان را بار قاطر كرده بيرون آوردند . رضا قلى خان و اسفنديار خان آمدند نزد من كه ، اينها خيال دارند از پشت بيشه از دامن كوه به عنوان گريز بيايند و از پشت اردو و توپخانه به ما يورش بياورند .
جواب دادم كه ، از آنجا ما بدون دوربين مىبينيم . اگر به طرف جنوب رفتند ، حدس شما صحيح است و اگر به سمت مغرب و شمال بروند ، كه به طرف اردل ملكى خود حاجى امام قلى خان خواهند رفت كه در حقيقت فرار است . بعد از اينكه از قلعه بيرون آمدند ، ديديم عيال و قطار قاطر در وسط سوارها است . توپ را حركت داديم . خود من با سوار از جلو و سرباز و توپ از پشت سر ، بتاخت رفتيم . يك دسته از سوار آنها با عيال و بنه از خط راه به طرف اردل رفت . من به سوار شاهسون قدغن كردم دنبال آنها نروند . يك دسته كه حاجى امام قلى خان و پسرانش بودند ، از طرف كوه كه به بالاى نوغان ملكى حسين قلى خان مىرفت و مملو از برف بود ، رفتند . ما آنها را دنبال كرديم .
رضا قلى خان با صد سوار دنبال بنه و عيال را گرفت و پيغام داد كه ، من مىروم عيال و بنهء آنها را جلوگيرى كنم و سر راه دو بلال را هم بگيرم كه اگر آنها از كوه به آن طرف بروند ، ناچار به دهات ميان كوه مىروند ، راه مسدود باشد . من با اسفنديار خان و حاجى على قلى خان و برادرهاى او مانديم و محمود خان با سوار دويرن . حاجى امام قلى خان و پسرهايش از بلندى و ما در دامن كوهبناى تير و تفنگ شد . چند نفر از بختيارىهاى طرفين مقتول شد . اسفنديار خان حاجى على قلى خان را فرستاد كه ، قدغن كنيد سوار
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
ص١٢٦