و زدوخورد نكشد . تلگرافى هم به حاجى امام قلى خان زديم ، بفرست به او بدهند ، و قدغن شد براى پسبنه و تقويت شما ، ظل السلطان يك اردوى مفصلى در لنجان تشكيل بدهد .
هر ساعت كه لازم دارى ، بنويس ملحق شوند .
مضمون تلگراف حاجى امام قلى خان اين بود كه ، تو نوكر قديم و پيرمرد و عاقل هستى . ما تو را معزول نكرديم . شهاب السلطنه به وكالتى كه داشت ، در تهران استعفاى از اين كار داد . خودت را هم هرقدر احضار و اصرار كرديم ، از آمدن تهران طفره زدى .
باوجود اين ، اين درگه ما درگه نوميدى نيست ، صد بار اگر توبه شكستى بازآ . يا به اردوى نظام السلطنه برو قرارى در آسايش تو مىگذارند يا مستقيما به تهران بيا .
من ملاحظهء مضمون اين تلگراف را كردم ، عقلم زايل شد كه اين چه ضعف و عجزيست كه از دولت بروز كرده است ! اگر اين تلگراف را ابراز كنم ، اولا بر جرأت و جسارت حاجى امام قلى خان مىافزايد ، ثانيا جماعتى كه در اطراف او هستند ، قوىدل و مطمئن مىشوند و اين معدودى كه اطراف اسفنديار خان و رضا قلى خان را دارند ، پراكنده ؛ و خود اينها هم مأيوس مىشوند . در جواب تلگراف ، همين نكات را عرض كردم . و بهعلاوه تعهد نمودم كه اگر امام قلى خان را دستگير و اجزايش را پناهندهء اردو نكنم ، جان و مالم بر دولت مباح باشد . و ابدا به اردوى اصفهان هم حاجت ندارم ، ولى شهاب السلطنه بايد در تهران حبسى شود كه حاجى امام قلى خان بداند دولت از او نمىگذرد و بختيارىهاى تابع او هم مأيوس شوند كه كار به او محول نخواهد شد .
مقابله با امام قلى خان
از آنجا روز هفتم رمضان خواستم به طرف قلعهء چغاخور كه سه فرسخ راه است حركت كنم ، خبر آوردند كه قاطرهاى مكارى را كه براى حمل قورخانه و اسلحه از اصفهان كرايه كرده بوديم ، از چمن گريزاندهاند . بعضى نسبت دادند كه به تحريك كارگزاران ظل السلطان بوده است . ولى حقيقت امر بر من معلوم نشد و اعتقادم اين است كه به واسطهء صعوبت راه بود . هرقدر هم خوانين به اطراف سوار فرستادند ، اثرى از آنها معلوم نشد . اضطرارا آدم فرستادم از دهكرد و ساير دهات ، چهل و پنج رأس قاطر بخرند .
چون خودم قاطر و شتر شخصى زياد داشتم ، قرار دادم صبحها اول بنه را بار كنند ببرند منزل ، بعد مالها را برگردانند بياورند . خودم اسلحه و قورخانه را حمل نموده ، همراه به اردو ببرم . شبها كه حالت رمضان معلوم است ، روزها هم در يك آفتابگردان با حالت روزه بيدار بودم تا مال مراجعت كند . اسلحه و قورخانه را بار كرده و همه جا همراه هستم تا منزل برسانيم . در زوردگان كه جاى بسيار باصفا و يك فرسخى چغاخور بود ، اردو زدم .
عصرها حاجى على نقى خان را تنها سوار مىكردم با يك جلودار به گردش مىرفتم .
روز اول بالاى بلندى كه قلعه پيدا بود رفتم . ميزان تخمينى بدست آمد كه تا قلعه چهار هزار قدم مىشود . آمدم اردو و روز ديگر خبر كردم كه تيراندازى و مشق توپ مىكنم . بختيارىهاى هواخواه حاجى ايلخانى هم چند نفرى در اردو بودند . در سه هزار