پس از تحقيق از همشيرهزاده خانم توراندخت وارسته معلوم شد روزهاى جمعه از ساعت پنج بعد از ظهر مىتوان خدمت ايشان رسيد . آنروز جمعه 23 بهمنماه 1343 بود كه به منزل ايشان كه در خيابان پهلوى واقع است رفتم . وقتى از سرباز گماشته درب ورود سؤال نمودم آيا تشريف دارند ؟ گفت بله بفرماييد - مرا به عمارت وسط باغ هدايت كرد و بازگشت . براهرو ساختمان وارد شدم مستخدم تميزى پالتو بارانى و كلاه مرا گرفت و در اطاق سمت چپ را باز نمود گفت بفرماييد .
در آن ايام من سرتيپ بازنشستهء نيروى هوايى بودم . وقتى وارد اطاق شدم مرتضى - خان نزديك پنجره نشسته و مثل اينكه از پشت پنجره تازهواردين را ديد مىزد - دو نفر ديگر روى ( كاناپه ) نيمكت مقابل او نشسته بودند كه يكى سرتيپ باستى بود ولى ديگرى را كه پيرمردى بود نشناختم . مرتضى خان محبت و احترام فرمودند و بنده را در مبل سمت چپ تعارف به نشستن كرد . پس از تقديم احترامات تيمسار از وضعيت شغل و احوالم سؤال نمود و گفتند خوب حسينقلى خان چطور شد يادى از من كرديد ؟ - عرض كردم اين وظيفهء بنده است كه هرموقع مقتضى و اجازه فرمايند براى عرض احترام شرفياب شوم . گفتند روزهاى جمعه بعد از ظهر چنانچه مايل باشيد بياييد اينجا از ديدن شما خوشحال خواهم شد . عرض كردم امروز كه حضور محترم شرفياب شدم چون مشغول تنظيم و پاكنويس و تكميل خاطرات ممتحن الدوله هستم مىخواستم از حضورتان استدعا كنم وضعيت و تاريخ ازدواج اولتان را اظهار فرماييد تا در تكميل خاطرات پدرم بنويسم .
مرتضى خان اول كمى تأمل و فكر كردند بعد گفتند گمان مىكنم ازدواج من با خواهر شما در شهريورماه 1297 شمسى بود . من يكسال و نيم بيشتر با آن مرحومه زندگى مشترك نداشتم ، زيرا متأسفانه در اثر مداواى غلط در موقع وضع حمل فوت كرد . بعد دوباره لحظهاى فكر كردند مثل اينكه در حساب و تاريخ و تجديد خاطرات اشتباهى كردهاند . گفتند من آن سال تازه درجهء سلطانى گرفته بودم . چون سن و سال تولدشان به نظرشان مشكوك آمد گفت بهتر است اول تاريخ تولدم را صحيحا بگويم . آنوقت قرآنى كه در رديف كتابهاى كتابخانهء كوچك انتهاى اطاق بود آوردند و گفتند مرحوم پدرم تاريخ تولد من و خواهرم را در پشت جلد نوشته و تاريخ تولدشان را خواندند چون به سال هجرى قمرى بود با آن دو نفر آقايان محاسبه نمودند كه مطابق با اسفند 1273 شمسى شد و فرمود امسال من صحيحا شصت و هشت سال دارم و آن سال كه ازدواج كردم 24 يا 25 سال داشتم ، بايد حتما در سال 1297 باشد .
وقتى از مدرسهء افسرى قزاقخانه خارج شدم درجهء نايب سومى و 22 سال بيشتر سن نداشتم .
در آنزمان تيمسار سپهبد امير موثق و تيمسار سپهبد امان اللّه ميرزا جهانبانى معلمين ما بودند و تيمسار سرلشكر مطبوعى و تيمسار سرلشگر شفائى و مرحوم سرلشكر احمد نخجوان يك سال پاتينتر بودند . پس از يكسال خدمت در هنگ پياده قزاقخانه از طرف فرماندههان ما فوق مأمور شدم كه با يكدسته مسلسل و يك رسد قزاق به واحدى كه دستور داشتند از قزوين به طرف مركز آمده بدون اينكه به طهران وارد شوند به قم بروند ملحق شوم - من هم فورا تهيه مأموريت كرده با نفراتم از شهر طهران خارج شدم و در نزديكيهاى حسنآباد قم به آنها رسيدم - مقصود از اعزام اين واحد به قم جلوگيرى از تجاوز و شرارت و آدمكشى
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 296
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص٢٩٦