نايب حسين كاشى بود . ولى ما وقتى به قم رسيديم اين ياغى از آن حدود رفته بود و ما چند ماهى در آن حدود مانديم بعد چون نفراتم بيكار بودند از قم پياده به ساوه و بعد به نوبران رفتيم چندى بعد به وسيلهء پيك سوار به ما اطلاع دادند كه به بيجار به پشت خطوط جبههء واحدهاى عثمانى رفته با چند واحد قزاق و عشاير همكارى و عمليات نمائيم . در عرض اين مدت چند ماه و راهپيمايى خيلى به ما سخت گذشت نفرات لباسها و چكمه و پاپوشهايشان فرسوده و پاره شده بود و سرما و يخبندان همه را خسته و شديدا ناراحت كرده بود خوشبختانه نفرات شجاع جانفشانى كردند و بهرطريق بود به مقصد رسيده مأموريت را به خوبى انجام داديم . مدت اين عمليات و مأموريت تقريبا دو سال به طول انجاميد و قشون عثمانى عقب - نشينى كردند - در عرض اين مدت من چند مدال و دو درجه گرفتم و نايب اول شدم . بعدا دستور رسيد به طهران مراجعت نماييم و وقتى به طهران بازگشتم به واحد آترياد قزاق تحت فرماندهى مير پنج رضا خان ( اعليحضرت فقيد ) منتقل گرديدم و با كمال جديت مشغول خدمت شدم و در سال 1296 شمسى به درجهء سلطانى نايل آمدم . وضعيت خدمتم كه از پنج صبح شروع و شش بعد از ظهر خاتمه مىيافت بسيار سخت و طورى بود كه اصلا در آن ايام به فكر ازدواج نبودم و به كار خدمتم عشق مىورزيدم . ولى مادرم و فاميل اصرار داشتند كه متأهل شده تشكيل خانواده دهم و بخصوص مرحوم مير پنج احمد آقا را كه به او احترام فوق - العادهاى مىگذاشتم تحريك كردند كه مرا نصيحت نمايد . چون مرحوم شوهر همشيرهام روابط دوستى و آشنايى با مرحوم ممتحن الدوله داشت يك روز صبح زود ساعت شش كه از منزلمان كه در يكى از كوچههاى جنوبى مسجد سپهسالار بود مىخواستم خارج شوم آن مرحوم مرا صدا زد و گفت امروز بعد از ظهر زودتر از قزاقخانه برگردم تا به اتفاق به ملاقات شخص محترمى برويم . گفتم منظور جنابعالى از اين ملاقات چيست ؟ فرمود بعد خواهيد فهميد . چون امر آن مرد شريف را نمىتوانستم رد نمايم بعد از ظهر از خدمت زودتر بازگشتم و در معيت آن مرحوم به خيابان شاهآباد آمديم و به خدمت مرحوم ممتحن الدوله رسيديم . ممتحن الدوله مريض بود و زير كرسى در اطاق كتابخانه نشسته بود .
مستخدمين در خانه ما را به آن اطاق راهنمايى كردند . مرحوم پدرتان به محض ديدن مير پنج احمد آقا با زحمت از زير كرسى بلند شد و تعارف نمود و خوشآمد گفت آن مرحوم هم زير كرسى نشست ولى براى من صندلى آوردند و نشستم . بعد از تعارفات معمول به مرحوم ممتحن الدوله گفت آن صاحبمنصب كه چند روز پيش عرض كردم ايشان هستند ( اشاره به من نمود ) بعد ما بين خودشان مذاكراتى نمودند . آن مرحوم از درجه و شغلم سؤال نمود .
در جواب گفتم درجهء سلطانى دارم و در قزاقخانه خدمت مىكنم . گفت خيلى خوب است يك پسر من هم در قسمت سوار قزاقخانه است و اسمش هادى است و اخيرا خوب جديت كرده و لقب حصن الدوله گرفته يك ساعتى از ما پذيرايى كرد . بعد از منزل پدرتان خارج شدم و به سر كار رفتم .
چند روز بعد با مشورت و رضايت من مادر و خواهرم به منزل شما رفتند و رسما خواستگارى كردند . تقريبا يك هفته بعد تشريفات عقد در همان منزل شما انجام شد و من خانهاى در كوچهء محمودى خيابان شاهآباد اجاره نمودم و جشن ازدواج و نقل و انتقال
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص٢٩٧