تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
درس خوانده مشق نظام مىكردند و شبها به منازل خود مىرفتند . اينجانب با اين برادر ورزشكار و شجاع و خوش‌بيان ، هشت سال تفاوت سن داشتم . من به كلاس سوم ابتدايى مدرسهء سيروس كه در خيابان شاه‌آباد بود مىرفتم و او سال دوم مدرسهء نظام مشير الدوله را مىگذرانيد . اينك يكى از خاطرات آن روزگار را نقل مىكنم . مرحوم ممتحن الدوله بخصوص در اواخر عمرش خيلى پاىبند انجام مراسم مذهبى بود و همه موقع به فرزندانش نصيحت و گوشزد مىكرد كه در خواندن نماز و گرفتن روزه كوشا باشند . به ياد دارم روزى ساعت 6 صبح كه من و برادر كوچكم در خدمت مادرمان مشغول صرف صبحانه بوديم و حسنعلى خان آمادهء خروج از منزل و رفتن به مدرسه بود ناگهان صداى ناسزاگويى و پرخاش پدرمان را شنيديم و همه اهل خانه از علت عصبانيت و خروج ممتحن الدوله از اطاقش متوحش و ناراحت شديم در همين بين حسنعلى خان را ديديم كه شتابان از راه‌رو اندرون وارد اطاق مشرف به حياط بيرونى شده در حال فرار است و پدرمان او را تعقيب مىكند و صداى بدگويى و فحاشى او را مىشنيديم كه مىگفت اين پسرهء نااهل نالايق با من محاجه مىكند - اين احمق حرف‌نشنو چرا نماز نمىخواند و چرا شب‌ها دير به خانه مىآيد . خدا رحمت كند مادر معصوم فرشته‌صفتمان را كه با عجله جلوى پدرمان را گرفت با ترس و هراس از او تقاضا كرد به اطاق خوابش بازگردد و استراحت نمايد و تعهد مىكرد منبعد حتما نماز خواهد خواند . اما روزهاى بعد مرحوم مادرمان تعريف مىكرد كه علت ناسزاگويى و عصبانيت ممتحن الدوله كه بيمار بسترى بود فقط نخواندن نماز يا دير آمدن حسنعلى خان به خانه نبود . بلكه به دليل آن بوده است كه رئيس مدرسهء نظام شكايت‌نامه‌اى از طرز رفتار او در خارج خانه به او نوشته است . در مورد اين نامهء شكوائيه خود حسنعلى خان اينطور تعريف مىكرد كه روزى ساعت هفت بعد از ظهر كه به اتفاق يكى از دوستان و هم‌شاگرديهايش به نام غلامحسين خان شيبانى كه همدوره‌اىهايش او را به نام « دائى » مىناميدند با دوچرخه از ميدان مخبر الدولهء آن‌زمان عبور مىكردند اتفاقا به خانمى شيك‌پوش زيبا و چادرى برمىخورند از روى جوانى چند متلك به او گفته چادرش را از سرش مىكشند . خانم شروع به داد و فرياد و فحاشى مىكند . در آن نزديكى آژان قوى هيكلى ( حاليه آژان را پاسبان مىگويند ) ناظر جريان بوده جلو مىآيد پس از ساكت نمودن آن خانم شاكى به آنها بد گفته و تعرض مىنمايد و قصد جلب آنها را به كلانترى مىكند ولى آنها مقاومت كرده آژان را كتك زده و مضروب مىنمايند و با سرنيزه دست او را مجروح مىكنند بعد كه مىبينند عدهء آژانها زياد شدند سوار دوچرخه‌هاى خود شده بسرعت به خيابان شاه‌آباد مىروند و بعد دوچرخه‌ها را سر دست گرفته از راه پله‌هاى حمام به پشت‌بام رفته و با همان دوچرخه‌ها به روى شاخه‌هاى انبوه درختان كاج حياط بيرونى مىروند و چند ساعت پنهان مىشوند و آژانها كه در تعقيب آنها بودند هرچه اطراف و تمام بام‌ها را تجسس و مىگردند اثرى از آنها پيدا نمىكنند - اجبارا مأيوس شده به كلانترى رفته در گزارش خود مىنويسند كه پسرهاى ممتحن الدوله اين خلاف‌كارىها را نموده و مأمور پليس محل را زخمى نموده‌اند و كلانترى هم از طريق