تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
به طرف جنوب و مغرب اين قريه واقع است به من گفت : فلانى خواب غريبى ديده‌ام و يقين دارم كه مقامات عالى را درك خواهم كرد و آن خواب اينست كه در عالم رؤيا ديدم در سر يكى از اين تپه‌ها پيرمرد بسيار محترم بلندبالا و خوش‌اندامى ايستاده ، قطيفهء سفيدى كه ساتر بدن او بود روى شانه دارد ، متوجه من است . به خدمتش شتافتم و از شخصيت او سؤال نمودم . اظهار نمود من پدر تو و تمام نوع انسانى مىباشم . به قدمهايش افتاده التماس توجه در حق خود نمودم . از بازوان من گرفته مرا بلند كرد و فرمود تفضل خدا شامل حال تو است و ترا بلند كردم و مقامات بسيار عالىتر از تصورات خودت نصيب تو خواهد گشت و سر و صورت مرا مسح كشيد . آن‌وقت از خواب بيدار شدم . پس از اصغاى اين خواب ولى خان سرتيپ ، او در نظر من جلوهء ديگرى نمود كه از قلم آوردن آن عاجزم .
الهى بلندى و پستى تويى * ندانم چه‌اى هرچه هستى تويى
قوّت الملك ممن تشآء و تعنو من تشآء
وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ) .
به‌هرحال عمارتى ساختم متشكل از دوازده اطاق كه سه از آنها به طرف باغ ساعد الدوله باز مىشد ، سه به طرف شمال ، سه به طرف جنوب و سه به طرف خيابان لاله‌زار كه در زمان خود از نظر استحكام و مهندسى و گچ‌كارى و تزيينات داخلى بسيار خوش‌هيولا و خوش‌منظر و زيرزمينهاى خشك بسيار بزرگ عالى داشت . تا مادامى كه خود جناب سرتيپ در طهران بود اختلافى ما بين من و مباشرين سركار نبود . ليكن به محض اينكه سرتيپ به تنكابن تشريف برد ( اين همان اوان بود كه غفران‌مآب ساعد الدوله تمام دارايى خود را به سركار سرتيپ مصالحه و بخشيده بود و مجبورا ايشان براى سركشى املاك تنكابن و كجور و كلارستاق رفته بود . ) . البته قارئين محترم نيك دانند كه معمول مملكت ما بر اين است كه در هركجا بنايى بشود عموم مصالح‌فروشان از نجار ، فخار ، كاشىپز و غيره هرچه بدان كارگاه و سر ساختمان مصالح مىفروشند ده‌يك به معمار و طراح مهندس ساختمان مىدهند و چندان پوشيده هم نيست و اين موضوع معمول روز بوده و مشروع است .