بودند نقشه برمىداشتم و در اين كار به دستور علم مناظر و مرايا عمل مىكردم . يك وقت ملتفت شدم كه ريش مردى به صورت من مىخورد . اگرچه سى سال از سنم مىگذشت با وجود اينكه ريش مىتراشيدم و بدمنظر هم نبودم ناراحت شدم . نگاه به عقب سر كردم مردى بلندبالا - كلاه بلندى را ديدم كه ريشش تا پر شال آمده و از پشتسر من نگاه به ترسيمات من مىنمود .
چون هنوز افكار فرنگىمآبى در سرم بود شخص ناظر را مخاطب نموده با كمال تغير دليل تجسس و فضولى او را سئوال نمودم . مرد متجسس مزبور با منتهاى آرامى و خونسردى جواب داد ببخشيد آقا مىبينم خطى را غلط كشيدهايد ، مى - خواستم شما را يادآور شوم .
اين جواب بيشتر مرا به هيجان آورده . بياض و مداد را به او داده گفتم گر تو بهتر مىزنى بستان بزن ؟
استاد حسن معمار قمى
آن شخص مداد را به دهان برده فقط خطى به روى نقشه من اضافه كرد . يعنى يكى از خطوط مرا كه بايستى منحرف كشيده باشم و متوازى كشيده بودم منحرف كشيده و بياض و مداد را به من اعاده داد و با لبانى متبسم گفت : آقا حالا نظاره نما .
بنده قدرى دقت كردم ديدم كه حقبهجانب اوست . از گفتار خود خجل شدم و ادب گشتم و با كمال ملايمت عذر تغيير و تقصير خود را خواستم و از او سئوال كردم علم مناظر و مرايا را در پيش كدام استاد ياد گرفتهايد كه بدين خوبى غلط مرا تصحيح نموديد ؟
جواب گفت كه از اين علم بىخبر هستم ، سهل است سواد هم ندارم . فقط چشم من به من حكم كرد كه كار شما و نقش شما خوب به عمل آمده باشد .
واقعا از اينهمه هوش و هنر بعضى افراد ايرانى بىنهايت شادمان شدم و باز هم در موضوع تشددى كه به او كردم اظهار تأسف نمودم . او با اصرار تمام من و رفيقم را براى شام به منزل خود دعوت نمود و « قونويت » پلو به ما داد . ( « قونويت » از نوع كلم قمرى است و غالب اهالى قم به اشكال مختلف با آن غذا درست مىكنند ) .