كه مملكت را به باد داده رو به انقلاب و شورش مىكشاند و روزبهروز بر فساد اخلاق افزوده مىشود .
قضيهء تلمبهء قوام الدوله
بههرحال با سپردن تعهد و پيمان در نصب تلمبه از رفتن به حبس خلاص شدم و ساعت طلا و زنجير و كيف پول و مهر ثبتى من در پيش فراشان ماند . از آقا صندوقدار خواهش كردم كه اشياء مزبور را گرفته به من مسترد دارد . ايشان خندهء بلندى به من تحويل داده گفت كه چگونه مىشود از فراش شاهى اسباب مأخوذه از جيب شما را پس گرفت . اينها نوكر ديوان و فراش هستند و بايد به آنها چيزى داد نه گرفت . با وجود اين چون آدم خوبى بود به من وعده داد كه اقدامى خواهد كرد .
وقتى به خانهام آمدم آنجا را عزاخانه يافتم . هريك خيال مىكردند اتفاق سويى برايم افتاده . و يقين كرده بودند كه مرا به انبار شاهى بردهاند . آمدنم باعث شادى آنها شد .
فرداى آن شب چنان كه وعده كرده بودم به ميدان كاهفروشان و روى بام آب انبار مرحوم ميرزا موسى وزير رفتم . تلمبهء مزبور را آورده بودند و اسد الله بيك حاضر بود با هزاران زحمت تلمبه را داخل آبانبار گذارديم و به يكى از پايههاى آجرى بستيم . بدبختانه هنگام نصب چهار لوله و زانوها يك پيچ و مهره به آبانبار افتاد . هرقدر آدم فرستاديم كه از ميان لجنها پيدا كند و بالا بياورد ممكن نشد .
مجبورا صورت و اندازهء آن را روى كاغذ كشيدم و چند روز به قورخانه رفتم و با استاد آهنگر كمك كردم تا پيچ را ساختند . تلمبه بسيار عالى بود . يك طفل دوازده ساله مىتوانست به آسانى چرخ آن را حركت داده و دو گرهء مكعب آب بالا بدهد . ولى نصب و به كار انداختن اين تلمبه براى كارى كه مرحوم قوام الدوله مىخواست نتيجهء زيادتر داشت و خيلى بزرگ بود . بههرحال حاضر شد و اسد الله بيك فرداى روز اتمام كار جناب خان يعنى قوام الدولهء ستمگر را براى تماشاى عمل تلمبه به سر آبانبار آورد و مورد تمجيد ايشان گرديد . مرحمتى كه فرمودند اين بود كه چهار تومان كه بنده براى تهيه و ساخت پيچ و مهره از جيب خود داده بودم خان مالك امر كرد فراشباشى اسد الله بيك بپردازد و آن را او نپرداخت و خودش خورد .