بريد . آخر به چه علت مىبريد ؟ ولى اين حرفها ابدا به خرج آنها نرفت و باز مرا مىكشيدند . پدرزن پيرمرد بيچارهء من لباسهايم را آورد و در همان كوچه مىپوشيدم ، در حالى كه فراشان ميرغضب كل جيبهاى مرا كاوش مىكردند . مثل اينكه مأمورين چنگيز خان ستمكار دهر بودند . يكى ساعت مرا به درآورد ، ديگرى كيف جيبم را بيرون كشيد . حتى انگشتر انگشتم را كه فيروزج بود به درآوردند و مثل غارتگران صاحب شدند . با هزاران التماس و وعده و نويد كارى كردم كه اقلا دستهاى مرا ول كنند . پس از پوشيدن لباس در ميان آنها حركت كردم و بدين افتضاح مرا به خدمت اربابشان علاء الدوله بردند .
به محض اينكه داخل اطاق شدم هنوز سئوال و جوابى نشده همين كه بنده را شناخت كه پسر ميرزا رضا قلى خان نايب وزارت خارجه و سرسپردهء ميرزا سعيد خان وزير سابق وزارت خارجه هستم فورا امر كرد مرا به محبس ببرند و زنجير به گردن و كند خليلى به پاهايم بگذارند و تنگ قجرى بكنند و ده هزار تومان به علاوهء هزار تومان پيشكش از من مأخوذ دارند تا بعد قرارى در استخلاص من داده شود و امر جلاد مستبد كل اجرا و مرا كشيدند و از اطاق بيرون آوردند . همين كه داخل باغ شديم و چند قدمى به طرف محبس حركت نموديم جوانكى كه صندوقدار علاء - الدوله بود از عقب رسيد و مرا از دست فراشان آزاد نموده به آنها گفت اين يازده هزار تومان به من حواله شده . من او را به صندوقخانه برده خودم مطالبه كرده خواهم گرفت و دست مرا گرفته به صندوقخانه برد و در آنجا دستور آوردن يك فنجان چاى براى من داد كه آوردند و مرتبا به من مىگفت كه بهترين كارها براى تو اينست كه فكر اداى وجه نمايى و الا شما را به انبار شاهى خواهند برد و سالها در آنجا خواهى ماند .
تهمت دروغ
من بدبخت به التماس از صندوقدارباشى خواستم كه دليل اين مطالبه را بگويد .
گفت كه از وزارت بقايا صورتى آوردهاند كه در ده سال هرسال يك هزار تومان دولت به مرحوم پدرتان ميرزا رضا قلى خان اضافه مواجب از بابت محل مواجب سليم پاشا خان ماكويى كه از محل عايدات و ماليات خوى دريافت مىنموده