به او داده است و پدر مرحوم شما هم از آن محل دريافت نموده و هم در ركاب برات صادر مىكرده ، يعنى از دو جا و دو محل اين پول را مىگرفت . اينست كه بايد شما اين مبلغ مأخوذهء ده ساله را به دولت و وزارت بقايا و ديوان برگردانيد .
بنده از اين خبر بسيار متألم و متأسف گشته به صندوقدار گفتم كه اين موضوع از اصل دروغ است ، چرا كه چنان كه مرحوم پدرم مىگفت اولا مبلغ هزار تومان اضافه حقوق نمىگرفته و مبلغ ششصد تومان به امر اعليحضرت مىگرفت . ثانيا از دو جا و دو محل حقوق نمىگرفته و فقط از همان محل پول مىگرفت . ثالثا اولاد مرحوم ميرزا قلى خان منحصر به من تنها نيست ، بلكه آن مرحوم شش اولاد داشت كه همه در قيد حياتند . مرا چرا توقيف مىكنيد ؟ پسر را جاى پدر كه نمىكشند ! اى خدا اين چه مملكتى است ! چه ظلم و ستمى است !
تا هنگام غروب آفتاب در اطاق ماندم . صندوقدار از پى كار خود رفت .
فراشى دم درب اطاق ايستاده مانع خروج من بود . در وقت ناهار و شام لقمه نانى به من دادند و ساعتبهساعت فراش درب اطاق يادآور مىگشت . آقا انبار شاهى بدجايى است آدم سالبهسال رنگ حمام و آفتاب نخواهد ديد . شپش شما را خواهد خورد . رطوبت شما را افليج خواهد كرد . بايد فكر پول بكنيد و هزار جور توصيف از سياهچال و انبار شاهى كه از شنيدن وصف آنجا هزاران خيال و فكر به كلهء من رسوخ مىكرد .
قريب به غروب آفتاب صندوقدار آمد ، انسانيت نمود فنجان چاى برايم آورد . در ضمن به من فهماند كه شب را بايد به حبس بروم و حكم شده كه مرا زنجير و كند كرده تنگ قجر بگذارند . ( تنگ قجر عبارت بود از چوبهاى كوچكى كه ميان انگشتان دست و پا گذارده با ريسمان مىپيچيدند و ميان پاها چوب بزرگتر گذاشته مىكشيدند واقعا چه وحشيگرى ! خوب معلوم است كه ارث از طايفهء مغول و چنگيز و تيمور بردهاند ) .
از اين خبرها به تنگ آمده راضى به مرگ خود شدم . چشمم به قرآنى در طاقچهء صندوقخانه افتاد آن را برداشته به عجز در مقابل صندوقدار گذارده و تقاضا كردم كه تدبيرى در استخلاص من نمايد .
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص٢٢١