تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
من حاضر خواهم بود تلمبه را سوار و نصب نمايم و از اسد الله بيك جدا شده به خانه‌ام برگشتم . چند روزى از اين فقره گذشت . صبح يك روز كه از خواب برخاسته دوگانه نماز را بجا آورده بودم شنيدم دق الباب مىنمايند . با آرخالق كه در تن داشتم به در كوچه رفتم كه كوبندهء در را بدانم كيست . به محض اينكه در خانه بازگشت دو دست داخل خانه گشته از بازوهايم گرفته بيرون كشيد . ديدم دو فراش قرمزپوش از دو طرف بنده را احاطه نموده به طرف خروج از كوچه كشيده حركتم دادند . صدا را بلند كرده پرسيدم كه بدين افتضاح مرا به كجا مىبرند . با كمال خشونت جواب شنيدم كه ده هزار تومان مال ديوان را خورده‌اى و باز سئوال مىكنى كه ترا كجا مىبريم . شما را به انبار شاهى مىبريم كه ده هزار تومان را از تو بگيريم . من طاقت نياورده شروع به دادوفرياد كرده گفتم : بابا ! اى داد ! اى بيداد ! اى امان . آخر مردم بىانصاف من كجا ده هزار تومان مال ديوان كجا ؟ آخر چه مىگوييد ؟ يحتمل عوضى گرفته‌ايد ؟ گفتند خير عوضى نگرفته‌ايم . مگر شما ميرزا مهدى خان مهندس پسر ميرزا رضا قلى خان نيستى ؟ گفتم بلى من هستم . اما هيچوقت مباشرتى نداشته‌ام كه ده هزار تومان باقىدار شده باشم . گفتند اين حرفها به ما ربطى ندارد . بيا اينها را به جناب علاء الدوله وزير دربار و بقايا بگو . باز ديدم دست‌بردار نيستند . با دادوفرياد گفتم آخر شما چطور مردم ظالمى هستيد . بابا بگذاريد لباس بپوشم . به چشم با شما خواهم آمد . گفتند خيلى خوب ده تومان مهلتانه بده تا صبر كنيم رخت و لباس بپوشى . گفتم بابا من ده تومان ندارم صبر كنيد . دوباره داد زدم : اى داد ! بيداد ! اى مسلمانان بياييد بشنويد آخر اينها چه مىگويند . در اين موقع جمعى از همسايه‌ها از زن و مرد بيرون آمدند . ( متأسفانه مىدانستم اينها خون ندارند ، غيرت ندارند مگر چه كمكى مىتوانستند با اين وضع استبداد بكنند ) اهل خانهء من هراسان گشته دور مرا گرفتند . يكى مىپرسيد كه اين جوان بيچاره چه گناه كرده است او را به كجا مى -
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 219 | ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى / حسينقلى خانشقاقى