يكوقت متوجه شدم كه به چوبهء تيرى گير كردهام . مجبورا چوب را دودستى چسبيدم كه ديگر آب مرا نغلتاند تير چوبى ديگرى را در زير شكمم حس كردم و پاهاى با چكمه را كه سنگين هم شده بود به دور چوب حلقه كرده به اطراف نگاه كردم همهجا تاريك و سياه بود . بعد چوبهاى ديگرى هم حايل من در يك رديف بودند با منتهاى قوت قلب و قدرت روى چوبها سوار شدم و نشستم ، ليكن تير چوبى كه در بغل داشتم از دست دادم . پس از مدتى فكر فهميدم كه در محاذى رود و در وسط آن شيل « 1 » براى گرفتن ماهى بستهاند كه تكيهگاه من همين چوبهاى شيل هستند .
خوشبختانه شبهاى تابستان كوتاه است .
ساعتى نگذشت كه در حوالى رودخانه صداى اذان صبحگاهى بلند شد و بانگ بيهودهء خروسان شروع گشت و روشنايى چراغ پيدا شد . آنوقت من شروع به فرياد و يارى و كمك طلبيدن كردم و تا اول آفتاب احدى به داد من نرسيد يعنى صداى مرا نمىشنيدند .
قريب به طلوع چند نفر را ديدم از آبادى بيرون آمده مشغول وضو گرفتن شدند باز شروع به فرياد كشيدن كردم يكى دو نفر با شنيدن صداى من به كنار رودخانه آمدند و با هزاران زحمت مرا از آب و روى چوبها به ساحل رساندند و از قهوهخانه برايم چاى آوردند . قدرى كه گذشت اسب سوارى من كه خورجين ترك آن بسته شده بود و به همين چوبهاى شيل گير كرده بود و مدتها بود كه اسب خفه و سقط گرديده بود . كسانى كه اسباب استخلاص من گشته بودند آنها را به زحمت انداخته و تمنا و خواهش كردم لاشهء اسب را از آب به كنار كشيده خورجين را باز كرده به من بدهند . چه مردم نجيبى كمال مساعدت را نمودند و خورجين را آوردند . خوشبختانه نوشتجات من كه لاى ملافه رختخواب پيچيده بودم و در ميان بقچه بود رطوبت چندان مؤثرى نديده و به كلى خيس نشده بود . ليكن جرئت بازنمودن آنها را نكردم ، همينقدر مدتى در كنار آتش گذاردم كه خشك شد و همينطور لباسهايم را خشك كردم .
هامش
( 1 ) - شيل - ، به زبان محلى گيلانى جايى در رودخانه يا دريا را گويند كه با نصب و تنظيم چوبها يا تير - هاى پنجره در فصل مناسب ماهى مىگيرند ( ش ) .