است . شاگرد چاپارى به فاصلهء يكصد قدم جلوتر اسب مىتازد و بنده به دنبال او .
نمىدانم چه فكرى از سرم گذشت كه به خيال قصههاى زمان طفوليت افتادم كه دده سياهم گاهى براى ترساندن من صحبت از غول بيابانى مىكرد كه از فلان جنگل بيرون آمده فلان طفل را اسير كرده و پايش را ليسيد و يا خونش را مكيد . اين تخيلات مجسم گرديد و به نظر آمد كه غولى سرش در آسمان و پاهايش در زمين عقب عقب مىدود و به من خنده مىكند . اين تصورات مرا به هيجان آورد دست به رولور قاچ زين كردم و آن را بيرون آورده غول را نشانه نمودم و شروع به تيراندازى كردم . چند ثانيه كه دود گلولهها مقابل چشم بود غول مرئى نبود و ديده نمىشد به محض اينكه چند قدمى حركت مىكردم دوباره غول نمايان مىشد و به من خنده مىزد و قدرى كه نزديك مىشد من باز گلوله مىانداختم و خيال مىكردم به نشانه خورده است . دوباره چند دقيقه كه مىگذشت غول ظاهر مىشد . اين خيالات و عمليات ده مرتبه تكرار شد و من تمام گلولهء رولور را خالى كردم كه تماما خطا رفت و غول از جلوى نظرم رد نشد و متحير بودم كه اگر غول به من نزديك شود چه كنم . قمقمهء مشروبى كه در حمايل هيكل داشتم به لب بردم كه نوشيده قوت قلبى پيدا كنم و با قمه كه به كمرم آويزان بود دفاع كنم . همين كه قمقمه را از دهان برداشتم ملتفت شدم كه آن به چيزى برخورده و چيزى از كلاهم كشيده شد . دست به كلاه بردم سوزنى كه به آن زده بودم به دستم فرورفت مجبورا سوزن را از كلاه گرفتم .
معلوم شد نخى كه در سوزن از جلو چشمم آويزان بوده و غول همين نخ سوزن بوده است كه از وسط چشم راستم آويخته بوده است .
در همين موقع كه مشغول به جا گذاردن قمقمه و نخ و سوزن بودم قدرى از جاده به طرف رودخانه منحرف گشته بودم و چون تاريك بود واريز و گودى رودخانه از نظرم محو شده بود و به تصور اينكه رودخانه دور تر است اسب را ركاب زدم كه تندتر بروم يك وقت ملتفت شدم كه در ميان زمين و آسمان خود و مركبم معلق هستيم و هردو به رودخانه افتاديم و آب ما را مىغلتاند . از نشيمن زين جدا شدم ، گاهى در زير و گاهى روى آب غوطه مىخوردم . خوشبختانه فصل تابستان بود و آب رودخانه چندان سرد نبود . يكساعتى با آب حركت مىكردم يعنى آب مرا مىبرد .
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص٢٠٧