نموده و تاريخ ميرزا على محمد باب از اثر خامه همين مسيو نيكلا مىباشد .
مراجعت به طهران
در آن سفر لندن با مرحوم ميرزا سيد محمد پسر مرحوم سيد مصطفى شوشترى كه از مراشد مرحوم محمد شاه قاجار بود آشنا گشتم . اين ميرزا سيد محمد كه بعدها پس از منشى گشتن در سفارت انگليس داخل وزارت خارجهء ايران گشته ( البته حتما به دستور آقايان انگليسيها ) مدتى قنسول حاجى ترخان ( يعنى جاسوس انگليسها در آن مناطق ) و بعد قنسول ارز روم در عثمانى از طرف دولت ايران گرديد و مدتى هم رئيس محاكمات وزارت خارجه گشت و به منصب و لقب عون الملكى ملقب شد ( پدر عون السلطنه مستخدم در بانگ روس ) هماكنون عون الملك مترجم بانك انگليس است ، بسيار آدم نازنين خوشفطرتى بود و هنگام مراجعت به ايران با عون الملك و ديكسن صاحب همسفر شديم و از همان راه درياى شمال و درياى بالتيك به ايران آمديم .
عون الملك چون پدرش اهل شوشتر و مادرش از اهالى هندوستان بود سيه - چرده ليكن خوشمنظر بود و رقيب عيش بنده گشته بود . چنان كه در موقعى كه در لندن بودم يكى از عليا مخدرات و آشنايان دو سال قبل پاريسيم كه شوهرش در مدرسهاى در پاريس معلم جمعى از ايرانيان بود و در هنگامى كه جناب حاجى محسن خان مستشار سفارت ايران در پاريس بود با ايشان هم خصوصيت كامل و تامه داشت ، در آنزمان اين زن همراه شوهرش در لندن بودند ، من بر حسب سابقهء خصوصيت شبى به منزل اين خانم رفتم . بر حسب اتفاق مرحوم عون الملك را هم در خانهء او ديدم كه از خريداران و خاطرخواهان گشته بود و چون سركار خانم دلباز ، حسن منظر ميرزا سيد محمد عون الملك را بيش از بنده پسنديده بود ، پذيرفتن ايشان را بر بنده رجحان داد و من مأيوس و دلزده برگشتم و اين شعر را زمزمه مىكردم :
بار الها تو بكش عاشق بىغيرت را * يار خود با ديگرى بيند و خود را نكشد !
اما اين خانم دلباز و صورتپرست عاشقتر از همنوع ذكور نسبت به اناث بود .