زد آقا بفرماييد به اين اطاق . برگشتم ديدم عروس خانم اجارهنشين را كه در اطاق پايين بود جواب كرده و خود آن را متصرف گشته داخل اطاق شدم . اول نظرم به فرش افتاد معلوم شد ، خانم آن فرشهاى دولايى را از ميان بريده دو دست كرده و قالى را در وسط اين اطاق مفروش داشته و در بالاخانه به جاى قالى يك جاجيم كلفت پهن كرده و از بازار چند ذرع چيت براى پردههاى اين اطاق خريدارى و يك كرسى بزرگترى در وسط اطاق و دو پشتى از رختخواب و تشك گسترده و خودش را آراسته در بالا نشسته و پس از ورود من نهنه حسين نام زنى را آواز داد كه بيا براى آقا چاى تهيه كن .
بنده از اين تماشا و تغييرات ظاهرا بسيار بشاش ولى باطنا بسيار متوحش و متوهم كه اگر خانم پولها را خرج كرده باشد و بعد دنبالهء آن پول نرسد آنوقت من چه خواهم كرد . يا بايد مانند روباهها نيمخورده گرگى را بخورم و يا بايد اثاث - البيت مختصر را به فروش رسانده تهيهء زندگى و معيشت خانواده بكنم .
نهنه حسين چاى را آورد و دو ساعت از شب گذشته يك سفره انداختند .
بشقاب پلو با مخلفات در پيش من حاضر گشت . ترسان و لرزان از عروس خانم پرسيدم كه اين كارها و تغييرات را چگونه انجام دادى ؟
جواب گفت تقريبا در اين سى يا چهل روز دو تومان از هجده تومان به مصرف رسيده بود . اما من امروز تقريبا تمام باقيماندهء پول را خرج كردهام و فعلا بيش از دوازده قران باقى نيست و خدا كريم است و خواهد رسانيد . برنج ، روغن ، بنشن ، مهر گوشت و مهر نان ، قند و چاى ، زغال و هيزم را خريدارى نمودهام تا اينها تمام بشود خدا كريم است .
چند روزى بدين منوال گذشت . بهار آمد و تابستان متعاقب آن . از جايى پول كه نرسيد سهل است ، حضرت وزير به حصار بو على شميران رفتند و بنده بايستى همهروزه دربخانه ( وزارتخانه و خانهء مسكونى وزير خارجه در يك جا بود ) حاضر باشم و چارهاى نديدم كه صبحها قبل از طلوع آفتاب پاشنهء گيوه را كه به مبلغ دو قران خريده بودم بكشم و اروسى و جورابهاى خود را در دستمال پيچيده زير بغل بگذارم و قبل از خروج وزير از اندرون در حصار بو على حاضر باشم و شبها اگر
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١٦٣