تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
كشيد تا فنجان چاى عروس خانم را قبول كردم ، گلين خانم بنده را مخاطب داشته كه آقا شما با اعتقاد به وحدانيت الهى و توسل به ائمهء اطهار اين ادعيهء مفصله را مى - خوانيد ؟ يا بر حسب گفتهء مرشد و عادت به اينكه ذكرى از خدا و رسول كرده باشيد ؟ بنده معلوم است كه جواب گفتم اگرچه مرشد مرا بدين طريقه ارشاد فرموده است ، اما با كمال عقيده تلاوت ادعيه نمايم و توكل به خدا و ائمه دارم . گلين خانم گفت اگر معتقد به خدا و رسول هستيد اين چه سختى است كه در معيشت مرا دچار كرده‌ايد ؟ با روزى ده شاهى هم مىتوان زندگى نمود ؟ راست است كه شما يك‌وقتى دچار عسرت بوده‌ايد و بايد عقل و معاش را از دست ندهيد ، ليكن من در تمام عمر عسرت نديده‌ام و خداوند هميشه گذران مرا به خوبى و كفايت عطا فرموده است . خوب است كه شما به عقيدهء ثابتهء قدرت خداوندى باقى بوده او را رزاق بدانيد و مرا از اين عسرت خلاصى بدهيد . اين عبارات در مغز و روح بنده اثر غريبى كرد . به او جواب گفتم كه خانم من براى آتيهء زندگانى تو بدين زندگى تن درداده‌ام و اگر تن واحد بودم چندان مقيد نبودم . حال خود دانيد هرقسم كه مصلحت بدانيد همان قسم خرج بكنيد و البته خداوند رزق ما را خواهد رسانيد و ديگر آن ساعت در اين مورد بحث و مذاكره نكرديم و بنده از خانه بيرون رفتم . عصر آن‌روز كه از دربخانه مراجعت نموده خواستم داخل خانه شوم مردى را چسبيده به دربخانه نشسته ديدم . از او سئوال كردم كه با كى كار دارى . جواب گفت با كسى كارى ندارم . امروز مرا بدين دربخانه آورده نوكر كرده‌اند كه روزها با ميرزا مهدى خان ( نام مترجم كه آقاى من است ) به دربخانه ( وزارتخانه ) بروم و بازگشته و تا ساعت دو از شب گذشته مواظب اين درب كوچه باشم . اين مذاكرات خيلى اسباب تعجب من شد . از او سئوال كردم كى با شما صحبت كرده و چه مواجب قرار گذارده‌اند . گفت چون عيال دارم روزى ده شاهى خشكه يعنى ناهار و شامم بر عهدهء خودم مىباشد . پس از اين گفتگو داخل خانه شده راه بالاخانه پيش گرفتم . گلين خانم صدا