تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
با كالسكهء حضرت وزير به شهر مراجعت كردم . چون در آن ايام خرج لشكركشى به خراسان و افغانستان هرات در پيش بود چند سال ساختمان قصر فيروزه به تأخير افتاد . چهار - پنج سال بعد با طرح و نقشهء من ساختمان آن قصر به اتمام رسيد . ديگر نه كسى به من اسب داد و نه از من سركشى خواست .

مهندس مترجم شد !

فرداى آن‌روز كه به خدمت وزير شرفياب گرديدم ، محرمانه به من فرمود از اين اظهار اطلاعات و رد تصرفات و نظريات اعليحضرت خانهء خود را خراب كردى . ديگر به تو كار رجوع نخواهند كرد . بهتر است صد تومان انعام را بگيرى در پيش خودم باشى و مترجمى بكنى . ( خدايا اين مردم چقدر دشمن ملك و مملكت هستند يك مهندس را به مترجمى شغل مىدهند ) . اين كار صنعت تو عجالتا برهم خورد . بنده از اين خبر خيلى متألم گشتم . چرا كه موقع خوبى بود كه داخل كار و حرفه‌ام بشوم ، منافع ببرم و مثل ساير معمارها علم را با عمل توأم كنم . بجز تن فعلا به قضادادن چاره‌اى نداشتم و حقوق ماهانهء من در سال نود و سه تومان مواجب بود كه از بابت حقوق پدر به من داده بودند و بايستى تمام سال با اين مختصر مواجب زندگانى بكنم . اما دلخوشى من فعلا به همان يكصد تومان انعام بود . آن را يحيى خان آجودان مخصوص كه يك‌وقتى قبل از سفر جهت تحصيل به فرنگ معلم فرانسهء پسر وزير و من بود كه بعدها مرحوم ميرزا داود خان وزير لشكر پسر دوم مرحوم ميرزا آقا خان صدراعظم و همين ميرزا عبد الوهاب خان نظام الملك و حاجى حسين قلى خان صدر السلطنه در درس با ما شركت مىكردند . بعد از آن‌روز كذايى همه‌روزه در وزارت خارجه حاضر مىشدم و حضرت وزير در محاورات خود با سفراى خارجه مرا مترجم خود قرار داده و تحرير كاغذهايى كه به زبان فرانسه نوشته مىشد برعهدهء من بود .

فرانسه‌دانى وزير خارجه

اگرچه حضرت وزير هيچوقت يك كلمه فرانسه حرف نمىزد اما بواسطهء يك كار