به خدمت شاه رفتند و بنده در همانجا مىگشتم . ساعتى گذشت اعليحضرت سواره ، چتر قرمزى روى سر از تپه پايين آمدند و ميرزا سعيد خان وزير دنبال ايشان ، و عملجات سلطنتى تماما پياده در ركاب بودند و اعليحضرت پس از هبوط و پايين آمدن سواره به طرفى تاختند و به وزير پيغام فرستادند كه شما سوار كالسكه بشويد و آنجائى كه من هستم بياييد و همين قسم هم شد و به من هم دستور دادند كه تو هم دنبال كالسكه بيا شاه با شما فرمايش دارند .
قريب نيمفرسخى بالا رانديم تا به محل نزول [ اجلال ] همايونى رسيديم .
آفتابگردان سرپوشيدهاى زده بودند . آبى جارى و چند درخت در كنار آب كاشته شده بود .
مرحوم وزير پياده عصازنان به حضور رفت و دقيقهاى بعد بنده احضار گشتم .
اول فرمايش اين شد : وزير اين پسر ميرزا رضا قلى خان خودمان است ؟
يك بلى قربانت شوم صدا كرد . آنوقت هاها ! بسيار خوب !
آنوقت به طرف من متوجه شده فرمودند : تو مهندس ، درس هندسه در فرنگ خواندهاى ؟ عمل هم دارى و يا تماما حرف است ؟
عرض كردم بلى قربانت شوم فارغ التحصيل مدرسهء صنايع مركزى فرانسه هستم با ديپلم . هم علم دارم هم عمل . كاش دهانم شكسته بود اين حرف را نمىزدم و كليتا اظهار نادانى مىكردم . خانهء مرا همان عبارت مىدانم خراب كرد .
هاها بسيار خوب ! هرچه بگويم مىتوانى طرح بكنى ؟
بلى قربانت شوم . بفرماييد .
اين پيرمرد كه اينجا ايستاده استاد شير جعفر معمار است . تو طراحى بكن او بسازد .
بلى قربانت شوم حاضرم ! سليقهء مبارك را بيان فرماييد .
طراحى و نقشهء قصر فيروزه :
هاها ! باريكلّا « 1 » آنوقت چند اطاق به عرض و طول معين و حوضخانه فرمايش رفت و من يادداشت كرده از حضور كناره گرفته ، در روى كاغذ كركى نقشه و نما را
هامش
( 1 ) - كذا ( - بارك الله )