تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
به خدمت شاه رفتند و بنده در همانجا مىگشتم . ساعتى گذشت اعليحضرت سواره ، چتر قرمزى روى سر از تپه پايين آمدند و ميرزا سعيد خان وزير دنبال ايشان ، و عملجات سلطنتى تماما پياده در ركاب بودند و اعليحضرت پس از هبوط و پايين آمدن سواره به طرفى تاختند و به وزير پيغام فرستادند كه شما سوار كالسكه بشويد و آنجائى كه من هستم بياييد و همين قسم هم شد و به من هم دستور دادند كه تو هم دنبال كالسكه بيا شاه با شما فرمايش دارند . قريب نيم‌فرسخى بالا رانديم تا به محل نزول [ اجلال ] همايونى رسيديم . آفتاب‌گردان سرپوشيده‌اى زده بودند . آبى جارى و چند درخت در كنار آب كاشته شده بود . مرحوم وزير پياده عصازنان به حضور رفت و دقيقه‌اى بعد بنده احضار گشتم . اول فرمايش اين شد : وزير اين پسر ميرزا رضا قلى خان خودمان است ؟ يك بلى قربانت شوم صدا كرد . آن‌وقت هاها ! بسيار خوب ! آن‌وقت به طرف من متوجه شده فرمودند : تو مهندس ، درس هندسه در فرنگ خوانده‌اى ؟ عمل هم دارى و يا تماما حرف است ؟ عرض كردم بلى قربانت شوم فارغ التحصيل مدرسهء صنايع مركزى فرانسه هستم با ديپلم . هم علم دارم هم عمل . كاش دهانم شكسته بود اين حرف را نمىزدم و كليتا اظهار نادانى مىكردم . خانهء مرا همان عبارت مىدانم خراب كرد . هاها بسيار خوب ! هرچه بگويم مىتوانى طرح بكنى ؟ بلى قربانت شوم . بفرماييد . اين پيرمرد كه اينجا ايستاده استاد شير جعفر معمار است . تو طراحى بكن او بسازد . بلى قربانت شوم حاضرم ! سليقهء مبارك را بيان فرماييد .

طراحى و نقشهء قصر فيروزه :

هاها ! باريكلّا « 1 » آن‌وقت چند اطاق به عرض و طول معين و حوضخانه فرمايش رفت و من يادداشت كرده از حضور كناره گرفته ، در روى كاغذ كركى نقشه و نما را
هامش
( 1 ) - كذا ( - بارك الله )