دعوت مىكرد و يكى يك پنجهزارى طلا عيدى مىداد رحمة الله عليها و مقبرهء سيد نصر الدين را در تهران مشار اليها تعمير نمود .
در لباس مقام وزارت
برويم سر مطلب خودمان : حاجى شاه محمد خان به همان دستور العملى كه وزير داده بود عمل نمود و مخصوصا يك قباى اطلس اتوكشيده و آرخالق قلمكار ، شال كتان ، كلاه بخارايى ، جبهء آغارى ، زيرجامهء قصب ، كفش ساغرى ، اين لباسها را به من پوشاند يك ساعت از شب گذشته كه وزير از دربخانه تشريف آوردند بعد از اداى نماز شام و كمى خفتن بنده را احضار فرمودند . با همان وضع داخل اتاق گشته تعظيمى به جاى آمد . اذن جلوس دادند . نشستم . اول فرمايش اين بود : مهدى صدمهء روزگار تو را آدم كرده است ! مىدانم !
قرآنى در سر سجاده بود . بىاختيار قرآن را برداشته قسم ياد كردم كه آنچه دربارهء من زنپدر گفته بود تماما دروغ و افترا بوده و باز اشك از چشمهايم جريان يافت . خدا بيامرزد ، حاجى شاه محمد خان تصديق مرا مىكرد و لعن به زنپدر عموما مىفرستاد .
حضرت وزير چپقى از فيروز خان غلام به دست گرفته چند پك كشيد و چند دقيقه سر چپق را به بناگوش خود مالش داد . بالاخره روى خود به حاجى شاه محمد خان برگردانيد و گفت من باور نمىكردم كه مهدى چيزى بداند و هنر و صنعتى آموخته باشد . حالكه معلوم شد واقعا مهندس است امشب را او در صندوقخانه راحت كند ، فردا كه من خدمت اعليحضرت مىروم او را همراه خواهم برد و به شاه معرفى خواهم كرد . عمارتى را كه مىخواهند بسازند به صوابديد او بسازند .
بنده برخاسته مرخص شدم و به فرمايش ايشان در صندوقخانه خوابيدم و فرداى آن شب كه حضرت وزير حركت مىكردند اسبى را از سر طويله به من دادند و در پاى كالسكهء ايشان به دوشانتپه رفتيم .
شرفيابى به حضور ناصر الدين شاه :
در دوشانتپه حضرت وزير از كالسكه پياده شد و سوار اسبى گشته به بالاى تپه