كرد . حتى صاحبمنصبان بزرگ در ركابش حركت مىنمودند و آبدار و قهوهچى همراه مىبرد و چاى و قهوه را نوكران خودش تهيه و تقديم مىنمودند .
اتفاقا آنروز به بازديد سفير فرانسه كه در دروازه قزوين منزل داشت رفته بود و در مراجعت به دربخانه بنده را به نظر آورده كه مشغول بودم و به چند نفر از ملتزمين ركابش گفته بود كه اين سنگتراش به نظرم مهدى پسر مرحوم ميرزا رضا قلى خان است و آنها هم دقيق گشته تصديق نموده بودند . اين بود كه بالاى سر من مكث كرده امر به جلب من نموده بود .
بههرحال حاجى شاه محمد خان ايستاد . فراشان در رسيدند و خواهىنخواهى مرا از كار خود بيكار نمودند و در آن حال معمارباشى رسيده و خواسته بود مانع شود . به او گفتند كه اين جوان سنگتراش نيست و استاد بنا هم نباشد . پدرش نايب وزارت خارجه و خودش صاحبمقام و مهندس است .
چندى بود وزير با او بىلطف شده و حال او را ديد و امر به جلب او نمود .
آقاى معمارباشى خيلى متأسف شد . حساب كرديم يك تومان هم او به من مديون گشت كه من آن را حواله به فراشان نمودم . هم او و هم من از مفارقت و وقفه در كار يكديگر متألم شديم . اما من به او وعده كردم كه همهروزه به كار اتمام حوض سركشى بكنم تا حوض كاملا تراز بشود و همينطور هم شد و تا آخر عمرش دوست بوديم و غالبا چه ايشان پيش من مىآمد و چه من به او سر مىزدم و گاهى برايش طراحى مىكردم و نقشه مىكشيدم و از من ممنون مىشد و در حكومت طهران اگر كارى در حكومت پيدا مىكردم مساعدت مىنمود . معمارباشى كه اصلا بويى از معمارى نبرده بود آدم خوشنيتى بود . چهار برادر بودند و يك خواهر . برادر بزرگتر لله باشى حضرت و الا نايب السلطنه بود . دومى همين معمارباشى و سومى ميرزا احمد خان فراشباشى كه بعدها شرح حال ايشان را به قلم خواهم آورد و يك برادر ديگر كه چندان داخل كار دولت نمىشد و موظف منير السلطنه همشيرهء همين آقايان و والدهء ما جده حضرت و الا كامران ميرزاى نايب السلطنه بود . خدا او را رحمت كند زن بزرگى بود و برادرها را او راه مىبرد و از كارهاى نيكش عيد تولد حضرت فاطمه سلام الله عليها را در خانهء خود مىگرفت و غالب خواتين اين شهر و سادات را
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 151
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١٥١