« چشاب » گرفتن است كه من گرفتهام غلط شده است . تقصير بزرگى حوض است .
نمايش علم و عمل
از اين سئوال و جواب معمارباشى و معمار يك خندهء بىاختيار از من صادر شد . يك مرتبه معمارباشى برگشت با كمال تغير يك پدرسوخته هم به من گفت ، كه چرا به گفتهء او خنديدم . بنده هم كه چندان بردبار نبودم گفتم خودت هستى . تو كه نمىتوانى و نمىدانى چرا از ديگران متوقع دانستن و توانستن مىباشى . آقا معمارباشى از رد فحش من دمق گشته به تصور آنكه مبادا من تبعهء خارجى باشم به تندى گفت : مگر تو به كار بردن اين اسباب را مىدانى . گفتم البته كه مىدانم ! گفت بيا به من نشان بده . گفتم به كار بردن اين اسباب كه سهل است ، مىتوانم بدون اينكه سنگها را از جاى خود حركت بدهم يك ميزان بكنم و سنگتراشى را هم برعهده بگيرم . به من يك شمشهء بلند صاف و يك پرگار و يك مداد بده و اجرت هم با من بگذران فورا دستبهكار خواهم شد . خان معمارباشى از اين مذاكرات من كه قسمتى به تركى و قسمتى به فارسى بود خيلى خوشحال گشته ، دست مرا گرفت و به حجرهء جراح توپخانه كه زير سردرب نقارهخانه بود دعوت نمود و فورا غايب بيك نام تركمن نوكرش را احضار و امر نمود كه يك دورى چلوكباب و يك خربزه و نان براى ناهار تهيه و به حجرهء جراح بياورد . و آنوقت بنده را خاله اغلى خطاب نموده اسم ، اسم پدر و محل تولدم را پرسيد . گفتم كه اصلا اتايلى و با پدرم استاد رضاى معمار به زيارت مكهء معظمه رفتيم . كشتى در دريا طوفانى و غرق شد و من به تختهپارهاى چسبيده به ساحل رسيدم و در اسلامبول مدتى در زيردست معماران فرنگى كار كردهام و حالا چنديست بدين شهر وارد شدهام . خان از شرح حال من متألم گشت و از اتايلى بودنم چندان خوشش نيامد . چرا كه اين عبارت مانع اجراى نفوذ و قدرتنمايى او در وجود من بود .
بههرحال بعد از ناهار شمشهء و مداد و پرگار و اسباب سنگتراشى حاضر شد و باز به من تكليف كار كرد . گفتم اول بطور مقاطعه قطع مذاكره بكند تا دست به كار كنم . پس از مذاكرات بسيار قرار شد ذرعى سه قران به من بدهد و پنج تومان