سياه سروپابرهنه يا موجود يا موجودگويان ديده بودم . مرشد چون بنده را متفكر ديد ، تبسمى فرمود و گفت اسم شما مهدى است . عدد مهدى با عدد اين اسم باريتعالى مطابقت كند ، به آن دليل گفتم اين ذكر شما بوده باشد كه در خواندن و نخواندن مختار هستى .
چند روزى از داخل گشتن بنده به كار ، خانهسازى سيد بزاز نگذشته بود كه مرشد شب به بالاخانهء من در كاروانسرا دانگى آمد . مدتى از شب را به من نصيحت مىنمود و بشارت آتيهء نيك داد و صبح پيش از اذان برخاسته دوگانهء نماز صبح به جاى آورديم و همان قهوهريز آتش شد و چاى صرف گرديد و با مرشد دست و سر و كلهء يكديگر را بوسيديم و جناب عباسقلى خان مظهر رحمة الله عليه از من مفارقت فرمود . البته قارئين محترم تصور حال مرا در آن موقع خواهند فرمود . چراكه تنها يار و ياور و مشوق و معين و مشار و يگانه دوست من از من جدا مىشد و واقعا من « خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مىرود . »
چهل روزى از خدمتگزارى من به جناب سيد بزاز نگذشته بود ، مقدارى از قرض دالاندار را پرداختم و بعلاوه فرش متحجر شده را دادم شستند و پنبهء لحاف ترمه را با لحافدوزى با چند قران اضافه با لحاف چيت معاوضه نموده يك بالش هم براى زير سر تهيه كردم . سماور حلبى و قورى و دو استكان و يك سينى كوچك با مختصر وجهى خريدارى [ كردم ] و يك شمعدان مسى و يك پيراهن اضافى خريدم .
جناب سيد از خدمات و كار و زحمت من بسيار ممنون بود . چنان كه دو نفر بناى ديگر كه با من كار مىكردند و آنها را دقيقهاى بيكار نمىگذاشتم ، از من شكايت به آقا سيد مىكردند و آقا از بنده رضايت كامل داشت و به ميل خود با اخوى بزرگترش به منزل من به مهمانى آمدند و بر حال و زندگى من رقت آورد . قبايى كه مرشد براى من خريدارى كرده بود در ميان گرد و خاك و گل مندرس شده بود . از آقايان خواهش كردم كه براى من يك دست لباس خريدارى نمايند و از روى مزد روزانهام يوم به يوم كسر گذارند . سيد در كمال رغبت قبول نمود و روز جمعه يعنى دو روز بعد از مهمانى مرا به بازار برد و يك سردارى ماهوت ترياكى رنگ براى من ابتياع داشت و يك قدك اصفهانى خوبى در چهار قران كه با مزد و آستر آن يك تومان تمام شد . كلاه ماهوتى ، كفش پاشنهنخواب ، پيراهن و شلوار و شال كمر
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 145
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١٤٥