و به شش قسمت متساوى قسمت كرده و شروع به ساختن ديوارها كرده و به اصطلاح بناها يك دولنگى بنا را مشغول گشت و دولنگى ديگر را به استاد بنا حوالت نمود .
سيد صاحبخانه از اين تردستى بنده بسيار خوشحال گرديد و به استاد فتحعلى معمار گفت بايد به اين خان شاهسونها اجرت بنا داده شود . تا عصر آنروز مشغول بودم و گاهگاهى كار استاد را سركشى مىكردم كه راست بچيند . صاحبخانه در وقت غروب به سر كار آمد . اول اجرتى كه داد سى شاهى به من بود كه به دستم ريخت .
از محل موطنم پرسيد . گفتم آذربايجانى و غريب اين ديار مىباشم . به اصرار زياد مرا به خانهء خودش برد و يك بشقاب پلو كه به همت عرق جبين وهلهء اولى بود كه در طهران تناول مىكردم با يك كاسه شربت به پيشم گذاشت و در ضمن از من خواهش كرد كه خود تصدى بنايى ساختمان او را بكنم . چون دفعهء اولى بود كه داخل امور بنايى شده بودم و از اوضاع نابلد بودم و اسباب كار نداشتم عذر خواستم . سيد تمام ابزار كار را برعهده گرفت و هم بنايى پيرمردى را به من توصيه كرد كه به اتفاق كار ساختمان سيد را تمام كنيم و خوشبختانه تا سه ماه در خانهء آن سيد مشغول ساختمان بودم و روزى هم دو قران به من مىداد .
فردا شب آنروز عملگى به كاروانسرا آمدم و جناب مرشد درويش را يافته قضيه و شرح كارم را براى ايشان گفتم . مرشد از اين حركت من بسيار شاد گشت و به من گفت كه اين نعمت الهى براى تو دست نداد مگر به همت مولا و عمل نمودن من به طريقهء اسلاميت .
طولى نكشيد كه مرشد روانهء ارض اقدس مشهد رضا عليه السلام گرديد و ديگر ايشان را ملاقات ننمودم و از اشعار آبدارش اين چند بيت را به خاطر سپردهام :
با خداجويان بىحاصل بتا تا كى نشينم * يك زمان بنشين خدا را تا خدا را در تو بينم
آستين مر شيخ را خشك است و دامن رند را تر * مظهرا من عور و سرمست و ملول از آن و اينم
در جاى ديگر در توحيد فرمايد :
عين شرك است نه توحيد كه سعدى گويد * به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست