و از خانواده ميآيى از تو سئوال كنم . مىبينم كه روزگار ترا به چنين حال انداخته است . بهتر اينكه اول من شرح حال خود را به تو بگويم تا تو بدانى كه تو تنها بدبخت روزگار نگشتهاى و بجز تو خيلى اشخاص را دهر خوار و زبون و خفيف نموده است .
شرح حال درويش
بطور اختصار مىگويم كه من پسر مرحوم زين العابدين خان چاپارباشى نايب السلطنه عباس ميرزا هستم كه صاحب اختيار آذربايجان بود و پدرم نسبت به ما دو برادر و دو خواهر بسيار مهربان بود . در اواخر عمرش مادر ما بمرد و پدر ما از خانوادهاى تجديد فراش نمود و چندى نكشيد كه پدر ما هم بمرد و آن زنپدر دارايى ما را بقوهء شوهر ثانوى كه تبعهء روس بود كلية ببرد و من و برادر و خواهرانم را از خانه پدر بيرون كرد . برادرم كه فرامرز خان نام دارد همشيرهها را برداشته به تهران آورد .
خودش غلام پيشخدمت شاه شد و خواهرها را يكى به ميرزا تقى كلانتر شهر طهران داد و خواهر ديگرم را به ميرزا حسن كدخدا پسر ارشد او عقد بست و من كه نامم تقى و تخلصم « مظهر » است دچار فقيرى گشتم و سالهاست به ابدالى او كوه و دشت مىپيمودم و حال چند روزيست بدين شهر وارد گشته و در خانهء كلانتر منزل دارم و شب گذشته كه تو با آن حال بيخودى و ناراحتى داخل مجلس فقرا شدى مرشد دريافت و مرا مأمور اصلاح خيالات تو نموده است .
عجالة بايد با تو نمك خورد و دست به جلبندى برده يك نان سنگك بيرون آورد با يك عدد كوفته تبريزى كه تقريبا به بزرگى يك هندوانه بود و يا على مدد و بسم اللّه گفت و خود شروع و مرا به خوردن واداشت و خدا مىداند كه آن غذا چه اثرى در مزاج من نمود و بىاختيار مىتوانم بگويم كه دو ثلث نان سنگك را با نصف بيشتر كوفته بلعيدم و درويش در خوراك امساك مىنمود . چرا كه هشت ماه متجاوز بود كه من از خوردن اين قبيل اغذيهء لذيذ محروم بودم . پس از صرف خوراك دلنشين چون طرف را درويش صحيح العملى ديدم من هم شرح حال خود را كما هو حقه من البدو الى الختم براى درويش بيان كردم . درويش را به حال من رقت دست داد و شروع به ارشاد من نمود كه اولا شخص بايد قبول مذهبى نمايد و در