درآيد وانگهى نيت ؟ آنها مايهء تحير من شده بود . اما چون پدرم از مريدان شيخ احمد احسائى بود كه امام عليه السلام را در آن عقيده حاضر و ناظر دانند و عقيدهء پدرم طرف توجهم بود مجبورا اين موضوع را باور مىكردم . گاهى خيال مىكردم داخل آن حوزه و جماعت شوم و گفتههاى آنها را كه بيشتر با زبان تركى آذربايجانى بود از نزديك بشنوم .
اما افسوس بر حال اندراس و بىرمقى خود مىخوردم كه اجازهء اين قبيل حركات را به من نمىداد و از ترس خفت از اين خيال منصرف مىشدم و لحاف را به سر مىكشيدم . اما « تله لاها يا هوى » حضرات و تحقيقات اشعار ملاى روم مانع راحت من بود و هرقدر خواستم بخوابم نتوانستم . لابد متغير گشته بىاختيار در اطاق همسايه را باز نموده جالسين را هدف لغوگوييهاى خود نمودم و حال خود را به آنها در كمال جسارت به زبان خشن گفته ، آنها را بىدين و لامذهب خواندم كه از استراحت من بواسطهء آن صداها جلوگيرى نمايند . حضرات خاموش گشتند و من داخل اطاق خود شده در كمال ضعف افتادم و صبح خيل دير از خواب برخاستم و در مسئلهء بيرون رفتن خود و ايمن ماندن از تعرضات دالاندار تدبيرات مىنمودم .
در اين بين درويش ژوليدهاى به اطاق من ورود نمود . يا على مددى گفت و اهرامى خود را پهن نمود و از جلبندى خود سماور قهوهخورى بيرون آورد و سنگ چخماق زده زغال پوكه را گيراند و قهوهجوش خود را آتش انداخت . و بنده مبهوت حركات او فرصت سئوال و جواب با او نكردم . چاى در قورى كوچكى دم كرد و قليان جوز خود را از جيب كمر درآورد آب ريخت و سر قليان را با همان زغال پوكه آتش گذارد . يا على مددگويان به من تعارف كرد . بنده از ترس اينكه مبادا چيزى مخلوط چاى به من دهد تحاشى از خوردن نمودم و به او گفتم اول خود ميل كنيد تا من بعد بياشامم . درويش تبسمى نمود و خود بخورد و بعد براى من چاى ريخت . با منتهاى بشاشت كه چيزى از گلويم پايين خواهد رفت فنجان چاى را كه بسيار شيرين بود نوشيدم . يك فنجان ديگر بلافاصله به من عطا كرد . مثل اينكه روحى داخل بدنم شده باشد احساس قوت نمودم . درويش سر سخنش با من باز شد و به زبان تركى به من گفت مولانا اول نمىخواهم شرح حال ترا كه به نظرم نجيبزاده
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 139
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١٣٩