من چسباند و مقدارى از كسالت و درد بكاست . تقريبا بيست روز بيشتر طول نكشيد كه كلية معالجه گشتم . آنوقت ديگر قبول نكردم كه بيش از آن مرهون منت يهودى شوم و اسناد خود را از او گرفتم و يك سند سى تومانى با حق العلاج به او دادم و با كمال تشكر از پيش او بيرون آمدم .
باز به حال اوليه برگشتم و گرفتار سختى و بدبختى زندگى شدم . اما دلخوشى كه داشتم اين بود كه مرض درد كليه و مثانه مرا راحت گذارده بود و براى سد جوع قلمدانى برداشتم كه گاهى از روى يك كتاب پاره كه در مسجد شاه از روى طاقچهء غرفهاى برداشته بودم كتابت مىكردم كه فارسى را بهتر و درست فراگيرم . كارم به جايى رسيد كه آن كتاب را در بازار كتابفروشان به پنج شاهى فروختم و سه روز با آن امرار معاش كردم . يعنى روزى دو شاهى سى عدد چغندر پخته مىخريدم و آنها را با پوست مىخوردم و اغلب روزها در شبستان مسجد شاه و مسجد جمعه قرآن پارهاى مىيافتم و از روى آن مىنوشتم و به يك شاهى و صد دينار مىفروختم .
از اين كار هم صرفهاى نبردم ، چرا كه در اين دو مسجد ديگر چيزى نيافتم كه رونويس كرده به معرض بيع درآورم .
شبى ساعت پنج داخل منزل گشتم . تقريبا سى ساعت بود بجز آب چيزى به لبم نرسيده بود . داخل آن لحاف زبر بىپير شدم و به حال و روزگار خود مى - گريستم . در همسايگى بالاخانهء من دو سه نفر از اهل اروميه و اردبيل منزل داشتند .
اين اشخاص از مريدان مرحوم حاجى ميرزا باباى ذهبى بودند و آنها جمعى از سالكين را به منزل خود دعوت نموده بودند و در ميان آنها جناب حاجى را هم دعوت نموده بودند و چون يك درب بيشتر ما بين بالاخانهء من و همسايهها فاصل نبود و قيل و قال آقايان مانع استراحت من بود گاهى از شكاف در به اطاق آنها مىنگريستم و بيانات آنها را گوش مىدادم . اتفاقا جناب حاجى مسافرت خود را به خراسان براى مريدان بيان مىفرمود و يكى از عباراتش اين بود كه : حضرت امام - رضا سلام الله عليه به صورت كبوتر از ايشان استقبال فرموده بود . از آنجايى كه اين قبيل حرفها را قصه مىپنداشتم و پيش خود در آنحال پريشانى خنده مىزدم و افسوس بر عقايد مستمعين مىخوردم كه چگونه انسان به صورت كبوتر مىتواند
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 138
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١٣٨