مبهوت مىگشتم . خوراك من آب بود . با آن حال و وضعيت مريضى و ضعف و عدم قدرت كار يا اصلا بهتر است بگويم كار كه درخور يك مهندس معمار باشد پيدا نمى - شد ، مگر اينكه يك مقام دربارى يا دولتى يا شخص متنفذى پارتى من باشد . گاهى چند ساعت در بالاخانهء كاروانسرا بىحس مىافتادم . روانداز من لحاف ترمهاى بود كه پدرم در روى آن مرحوم گشته بود و حاجى ميرزا صالح عموزاده چون آن لحاف را نجس مىدانست و من هم كه از فرنگ ( فرانسه ) آمده بودم و به مذاق و عقيدهء او نجس بودم آن را از تركهء پدر به من سهم داده بود . از ترمه بودن اين لحاف فقط چند پشم رنگارنگ به چشم مىخورد . آسترش كه شلهء قرمز بود فقط با پارههاى قرمز از شله بودنش حكايت مىكرد . يك قباى قدك بوشهرى كه از پارچهء بسيار نازكى به رنگ آبى بود و از فرط شستشو سفيد شده بود . از پيراهن فقط يك پارچه سفيد باقيمانده بود كه در شب با سنجاق به گردنم مىبستم كه علامت پيراهن در بدن داشتن بوده باشد . يك كلاه ماهوتى كه چندين بار مثل يكى از نقشههاى هندسى كه در دانشكدهء فرنگ رسم گشته بود مثلا كلاهم بود كه مقوايش را هرماه عوض مىكردم .
كفشهايم را كه به سه قران در هشت ماه قبل خريدارى كرده بودم مجبورا همهروزه با يك مقدار نخى كه از جورابهاى شكافته بدست مىآوردم پينهدوزى نموده و جورابها را وصالى مىكردم تا در كوچه كه حركت مىكردم بندرت ديده مىشد .
شال كمرم يكوقتى كتان مازندرانى بود ، ليكن آنوقت موقع به كمر بستن بايستى مدتى نخها را باهم ببافم تا علامت شالى از خود نمايان كند . موى سرم بواسطهء نرفتن به حمام و عدم تمكن يكصد دينار تقريبا شبيه يك پارچهء مويى و نمد شده بود .
خوانندهء محترم كه شرح زندگانى مرا چه هنگام طفوليت در زمانى كه مادرم حيات داشت چه در زمان تحصيل در پاريس قبلا مرور نمودهاند ، حال روزگار مرا در اين ايام درماندگى و بيچارگى و ندارى و فقر مجسم مىكنند . واقعا سنگدل خواهند بود اگر در اين ايام بر حال من رقت نياورند . با اين تفاصيل درد كليه و مريضى و ضعف مرا مستأصل كرده بود و هرآن مرا به سوى سوء قصد به جان خود تحريك مىنمود . اين صدمات يك طرف و فحاشى و بدحرفى و توهين دالاندار
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١٣٥