تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
بيك نايب و همه او را شقاقى مىناميدند و در نزديكى مسجد شاه خانه داشت مرا به خانهء خود به ناهار دعوت كرده بود به آنجا رفتم . بعد از ناهار مرا دعوت به حمام نمود . باتفاق آن پيرمرد به حمام نوروز خان رفتيم و در وقت ورود به گرمخانه به نوكر خود كه اهل تبريز بود و به شناسايى برادرم او را به خدمت خود قبول كرده بودم امر كردم كه به منزل رفته اسباب حمام مرا بياورد و او رفت و من هم با محمد بيك نايب شقاقى مشغول استحمام گشتيم . دو سه ساعت گذشت و نوكرم نيامد . مجبورا ميزبان من جلودارى به منزل من فرستاد كه آدم مرا با اسباب حمام بياورد . پس از ساعتى جلودار برگشت و اظهار نمود كه آن نوكر مدتيست اسباب حمام را با يك بسته بزرگ از اتاق من برداشته به سر حمام آورده است . محمد بيك يقين كرد كه نوكر اطاق مرا لخت كرده و هرچه داشتم دزديده و فرار نموده است . به‌هرحال از حمام بيرون آمديم و متفقا به منزل من آمديم . حدس سركار نايب صحيح بود . نوكر بىانصاف آنچه از وزن سبك و از قيمت سنگين بود جمع‌آورى نموده و برده بود . مثل ساعت بغليم ، دگمه‌هاى فيروزه‌نشان پيراهنم ، سنجاق فيروزه ، دستمال گردن ابريشمى ، عصاى سرطلا و تمام رخت و لباسها ، حتى چادرشب رختخواب ابريشمى و بعضى ظروف نقره كه از فرنگ آورده بودم ، تمام را سروقت نموده بود . بيچاره نايب چند نفر جلودار به سر راه قزوين و خراسان و مازندران فرستاد و بعد از چند شبانه‌روز كه در صحرا مانده بودند دست‌خالى مراجعت كردند . چون با اين‌حال ديگر نمىتوانستم در باغ منزل نمايم و برادرم هم از باغ خارج گشته بود كه مبادا گماشته‌هاى وزير او را دنبال كنند ، مجبورا در شهر خانهء كوچكى در جنب تكيهء عودلاجان يكى از محلات تهران به ماهى چهار تومان اجاره نموده از باغ به آنجا نقل مكان كردم . چندى حيران و سرگردان ، روزها در مسجد شاه مىگشتم و شبها به منزل مى - آمدم و در وضع زندگانى خود متفكر بودم و به خود مىگفتم خدايا اين چه مملكتى است كه شخصى اينقدر سالها زحمت بكشد ، مرارت بكشد ، سالها درس بخواند ، مهندس ساختمان و آرشيتكت بشود و اين دولت و مردم هيچگونه استفاده‌اى از وجود او نكنند . در حالى كه اگر من يك فرنگى يا خارجى بودم حالا چطور از من