تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
پذيرايى و اعيان و اشراف و دولتيها از وجودم استفاده مىكردند . در آن كوچهء مسكونىام با حاجى آقا نام فراش خلوت همايونى پسر حاجى - على باباى فراش خلوت كه جوانكى خوش‌اندام و پدر مرده بود آشنا گشتم . پس از يك دو مجلس ديدوبازديد و آشنايى با جمعى ديگر از منتسبين محمود خان كلانتر رفت‌وآمد پيدا كردم . اين آقايان و دوست‌نمايان جديد چون خانهء مرا خالى از اغيار ديدند با خواهش و تمنى مجلس قمار و مشروب و عيش خود را يواش‌يواش به منزل من آوردند . همه‌روزه اين اوضاع را در خانهء من بىسرپرست برپا مىكردند خرده‌خرده كار بالا گرفت و جالسين ، رفقاى زن خود را بعنوان قوم و خويش همراه مىآوردند . بعضى از اين آقايان ، هم‌جنس‌باز بودند . تقريبا خانهء بنده سردم رفقا گرديده بود . در همين ايام بود كه بدبختانه شديدا بيمار و مريض گشتم و بواسطهء عدم بضاعت كليه‌هايم سرما خورد و از شدت درد چه شبها كه خوابم نمىبرد و درجهء حرارت بدنم بعضى شبها طورى بود كه با دادوفرياد هذيان مىگفتم . ولى متأسفانه كسى نبود كه به دردم برسد و دوا و غذايى تهيه نمايد . بالاخره چندين روز بعد ، از ترس مردن با داشتن تب و درد بخاطرم رسيد كه از آن خانه فرار نمايم . چرا كه هيچيك از آن رفقا و دوست‌نماها حتى وقتى ديدند من اين‌طور مريض و بيمار شدم يك مرتبه هم بديدارم نيامدند . در بالاخانه‌اى از اطاقهاى كاروانسراى تكيه دانگى در نزديكى خانهء مرحوم بهرام ميرزا معز الدوله منزلى كرايه گرفتم به ماهى پنج قران و نصف شبى با آن حالت مريضى مختصر اثاثيهء خود را به كاروانسرا حمل كردم . يك‌چندى از قيمت همين مختصر اثاثيه - از فرش و پرده و مسينه‌آلات كه به فروش مىرسانيدم - زندگى مىنمودم و حتى لالهء فنرى كه داشتم فروختم و به‌جاى آن شمعدان مسى گرفته چند شب بعد شمعدان را هم فروختم ، سر قليان گلى گرفتم و وارونه گذاشته يك شمع پيه به قيمت يك شاهى سه شب مىسوزاندم و اين روشنايى شب من بود . براى سد جوع كار بالا گرفت ، لباسهاى نازنينم به فروش رفت و زندگى من به جايى رسيد كه چهل و هشت ساعت به چهل و هشت ساعت لقمهء نانى به من نمىرسيد . گاهى در كوچه‌ها