شدم و از حمام كه بيرون آمدم متحير بودم كه كجا روم ؟ چه كنم ؟ حال خود به كى بگويم ؟
بالاخره قريب به ظهر به خانهء مرحوم ميرزا سعيد خان رفتم كه اقلا از خدمت غايب نگشته باشم و فكرى به حال بدبختى خود نمايم .
هنوز داخل كرياس ( راهرو ) نگشته بودم كه فراشباشى وزير كه اسمعيل - خان نام داشت و يك سفر هم به پاريس براى خريد اسلحه از طرف وزارتخارجه كرده بود و پدرم نسبت به او خيلى نيكيها كرده بود و اين شخص خالوى مرحوم يحيى خان مشير الدوله شوهر ثالث مرحومه عزت الدوله خواهر ناصر الدين شاه بود ، چشمش كه به من افتاد در كمال تشدد گفت در كجا مىگردى ؟ از صبح زود تاكنون چندين فراش به جستجوى تو فرستادهام . حضرت وزير نسبت به تو بسيار متغير است و ترا هرساعت احضار مىفرمايد .
بنده به فكر و عقيدهء اينكه حتما فرمايشى دارند كه كاغذى ترجمه بكنم و يا كاغذ به فرانسه بنويسم به سرعت تمام داخل تالار و از آنجا به اطاق زاويهء محل جلوس حضرت وزير درآمدم . تعظيمى غرا نمودم . معظم له بجاى اينكه اظهار مرحمتى فرمايد ، بمحض رؤيت من چوب و فلك خواست و فرمود اين نادرست را ببريد هزار چوب بزنيد . چون از نوكرى دولت اخراج است او را به انبار شاهى بسپاريد كه يك سال حبس بماند ، تا جبران خطايش بشود !
بنده متعجبانه عرض كردم حضرت وزير از من خطايى سرنزده است كه مستوجب اينهمه تحقيرات گردم .
گفت بدذات من ترا به فرنگ فرستادم كه آدم بشوى . حالا كه برگشتهاى بدتر از زمان طفوليت اخلاقت فاسد گشته . شراب مىخورى ، مست مىكنى و مىخواهى كه با زنپدرت زنا بكنى و چون با تو مساعدت نمىكند او را كتك مىزنى و گيسوانش را مىكنى . جزاى اين حركات قتل است و من از كشتن تو گذشتم ، اما از چوب و حبست نمىگذرم !
معلوم شد زنپدر بىانصاف كه خدا از او نگذرد پس از ضرب و شتم و فحاشى به من ، صبح زود برخاسته و به اندرون وزير رفته و يك طره گيس خود را كه بريده
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١٢٩