تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦

فصل چهارم ورود به تهران و كينهء زن‌پدر

چنان كه در ابتداى سرگذشت گفته شد كسى كه به واسطهء عداوت فطرى و بخل و حسد زنانه‌اش بانى و باعث جدايى من و پدرم گرديد همان زن‌پدر جوانم بود و نظر و مقصودش اين بود كه پدر را از من برنجاند و پسر عزيز دردانهء خود را كه بعد از رفتن من به فرانسه پيدا كرده بود و او را على ناميده بود ، معشوق و مورد توجه پدر قرار دهد . پس از مسافرت من به فرنگ املاك و تيولات آذربايجان ( سراب و گرمرود ) به برادر بزرگم ميرزا جواد خان كه از عيال تبريزى بود و تقريبا دوازده سال از من بزرگتر بود - سپرده شد كه آنها را اداره نموده از عهدهء مخارج خانه و عيال و اولاد پدرم كه در تبريز بودند برآيد . اين برادر در دهات بزرگ شده و به‌جز حسن خط تحصيل كامل ننموده و عامى صرف بود و براى اينكه بتواند در تبريز سرى در ميان هم‌سران بيرون آرد پدرم فرمان آجودانى مهام خارجهء آذربايجان براى او صادر كرده و او را به كار - گزاران وزارتخارجهء آذربايجان توصيه نموده بود . چون در تبريز شنيده بود كه كار پدرم در وزارتخارجه بالا گرفته و طرف توجه مخصوص شاه و ميرزا سعيد خان وزير خارجه گشته و تمام مأمورين وزارتخارجه به تصديق و همراهى آن مرحوم كسب مقامات نمايند ، اكتفا به مباشرت چند قريه و مقام آجودانى ننموده به خيال ارتقاء رتبه به طهران آمده بود و زن‌پدر مكاره در صدد بدنامى او برآمده به پدر من در حق او بعضى افتراها زده و از جمله گفته كه ميرزا جواد خان به او عشق مىورزد و پيرمرد بيچاره در كمين بوده است كه بر صدق گفتهء سوگلى خود علامتى به رأى العين ببيند .
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 126 | ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى / حسينقلى خانشقاقى