تا اينكه روزى ميرزا جواد خان بيچاره از همهجا بىخبر در تالار اندرون در مقابل آينه مشغول شانه كردن زلف خود بود و زنپدر در حالى كه شوهرش در حياط مشغول تجديد وضو بوده است داخل طالار مىشود و شروع به تمجيد از وضع شانه كردن زلفان ميرزا جواد خان نموده ، از او خواهش مىكند كه شانه به گيسوان وى زند و اخوى نادان ، غافل ، صادق و دهاتى من به همان سبك ايلياتى قبول خدمت مىنمايد و در آن هنگام پدرم داخل تالار مىشود و از مشاهدهء اين كار در حق پسر خود سوء - ظنى مىبرد . بعلاوه اينكه پسر بيچاره را چند سيلى زده از خانه اخراج مىنمايد .
بعدا به خانهء ميرزا سعيد خان رفته ، واقعه را به وزير متعصب اظهار نموده و چوب و فلك مىخواهد و بدبخت ميرزا جواد خان را احضار و مشلق كرده از پيش خود مىراند . چندى از اين اتفاق كه گذشته بود پدر محترم معصومم در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان 1283 هجرى قمرى مطابق سال 1243 شمسى در سر نماز به مرض سكتهء قلبى درگذشته بود و برادرم اعتنايى به خانهء مسكونى پدر ننموده ، در منزل خود كه در باغ بيرون شهر پدرم بود منزوى گشته و زنپدر كليهء اشياء نفيسهء خانه را بدر برده بود . چون وصى پدرم مرحوم ميرزا سعيد خان وزير بود ، كار تقسيم مايملك پدرم را به مرحوم حاج ميرزا صالح ، عموزادهء ما كه از تجار معتبر و تا اندازهاى متدين بود ، رجوع نموده بود و در تقسيم تركه همان خانهء شهر را به زنپدر و پسرش على خان داده بود .
من بىخبر از اين اتفاقات و تقسيمات از امامزاده حسن به همان خانهء پدر ورود نمودم و اعتنايى به حرفهاى ميرزا جواد خان ننمودم . چون زنپدر شنيده بود كه مرحوم ميرزا سعيد خان برحسب وصيت پدرم به من مهربانيها خواهد كرد و مرا به مترجمى مخصوص خود انتخاب مىنمايد ، از ترس اينكه مبادا بنده در وزارتخارجه درك مقامات نموده در صدد بازخواست از سهم ارث خود برآيم به خيال خرابى و بدنام كردن من برآمد . هنوز سه روز از ورود من بدان خانه نگذشته بود كه شب از دربخانه « 1 » به منزل ورود نمودم . زنپدر در كمال مهربانى بنده را پذيرفت و در وقت شام خوردن كبابى تهيه نموده با جام شرابى پيش من آورد و اظهار داشت كه پسرجان
هامش
( 1 ) - مقصود دربخانه يعنى از خانهء وزير كه هم محل كار وزير خارجه بود هم منزل وزير خارجه . ( ش . )