تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
تو چندين سال در فرنگ بودى و عادت به زندگى فرنگ دارى . من امشب بدين صرافت افتادم كه بعد از اين غذاهاى گوشت و مرغ برايت تهيه كنم و چون عادت به شراب خوردن با غذادارى سپرده‌ام بعدها هر دو شب يك بطرى شراب جهت تو بياورند كه با شام ميل نمايى . من از اين ملاطفت زن‌پدر بسيار ممنون گشتم و شكر نعمتش گفتم و دليل اين‌همه محبت فوق العاده را سئوال كردم كه چه شده است ايشان بذل عطوفت را در حق من روا داشته‌اند ؟ در جواب گفت اولا تو جوان و بىمادر هستى و من سه دانگ حق مادرى نسبت به تو دارم و بعلاوه وصيت‌نامهء پدر را به من ارائه داد كه پدرم مخصوصا در آن نگاشته بود : كه مهدى و على و مادرش را به يكديگر مىسپارم . از اين سفارش پدر خرسند گشته رحمت به روانش فرستادم كه حتى در وقت مردن مرا فراموش نكرده و قدرى گريستم و زن‌پدر زبان به تسليت من گشود و اشكهاى مرا با دستمال پاك مىكرد و در فنجانى شراب ريخته به من تكليف نوشيدن نمود و به اصرار به من آشامانيد و لقمهء كبابى را به من تعارف كرد . ولى بواسطهء حزن و رقتى كه به من دست داده بود از قبول لقمه معذرت خواستم . يك‌دفعه لقمهء كباب را بر سرم كوبيد و شروع به فحاشى نمود كه حرامزاده تعارف مرا رد مىكنى و به آواز بلند كنيزان و كلفتهاى خود را صدا زد و حكم به كتك زدن من نمود و خودش زلف مرا دودستى چسبيد و به خدمه امر نمود كه با چوب و هيزم و لنگهء كفش بر سر من بكوبند و من حيرت‌زده از معامله‌اى كه مىنمود به زحمت بسيار خود را از چنگالش خلاص كردم . بقسمى در كوبيدن و آزار من جد داشت كه فرياد مىزد دستهء هاون آهنى بياوريد و مغزش را به دهانش بريزيد و فريادها مىزد كه اگر همسايگان به فرياد من نرسيده بودند واقعا مرا مىكشت . با هزاران مشقت به كمك همسايه‌ها خود را از خانه بيرون انداختم و كفش و كلاهم را در كوچه به من رساندند و ساعت چهار از شب گذشته با آن حالت خود را به مسجد حاجى رجب على نزديكى دربخونگاه ( گذريست در سنگلج ) رسانده در شبستان مسجد افتادم و آن شب را تا به صبح از سر - درد و پهلودرد نتوانستم بخوابم و نزديك به صبح به حمام ميرزا ابو الحسن خان ايلچى كه در آن نزديكى بود رفتم و به واسطهء آب گرم و مالش دلاك قدرى راحت