تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
اسب و يدكهاى متعدد ايستاده و هردسته‌اى منتظر ورود مسافر خود بودند و از همهء اين دستجات [ عظيم‌تر ] همان دستهء برادر عباسقلى خان بود كه بعلاوهء اسب و يدك ، ميوه و شيرينى بسيار در اطاق سر در امامزاده تهيه و گسترده بودند و تمام اين مستقبلين به دور فورگن گرد آمده هريك مسافر خود را در بغل مىكشيدند . اين هيئت اجتماعيه پيشوازكنندگان و تشريفات حاضره در بالاخانهء سردرب امامزاده و اسبها و يدكها باز ما را به خيال وزارت انداخته بود و هريك مخصوصا صاحب نخوت گشته ، مستقبلين را به هيچ نمىشمرديم و در تكلم قلمبه‌بافى مىنموديم . هريك از اقوام ما چند اسب سوارى با يراق مطلا و يدك و قاشيه‌دارى آورده بودند . آقايان كاشيها چه از طرف مرحومين فرخ خان و ميرزا هاشم خان امين الدوله و حاجى ميرزا زمان خان عموى امين الدوله و مرحوم ميرزا طاهر مستوفى بشخصه براى پيشواز و پذيرفتن ميرزا جهان برادر خود . از همه كمتر تعداد مستقلبين بنده بودند كه چون پدرم مرحوم شده بود ، فقط ميرزا جواد خان برادر ناتنى بزرگم آمده بود ، همان برادرى كه به مرحوم ميرزا سعيد خان عرض و استدعاى چند اسب سوارى و يدك نموده و گرفته بود . ولى ديگر اسباب از آبدارخانه و شيرينى و ميوه خبرى نبود . به‌هرحال اين عمليات استقبال و اين اعتبارات چندان دوامى براى ما نداشت . همين كه از امامزاده حسن به شهر آمديم و به منزلهاى خود ورود نموديم تمام تشريفات از ما سلب گرديد و به عبارة اخرى بايستى در صدد پيدا كردن كار و نان درآوردن برآييم . چرا كه ناصر الدين شاه در سفر خراسان بود و كسى هم در صدد ارجاع كار مطابق تحصيلى كه كرده بوديم و استفاده از وجود ما و پيش انداختن ما برنيامد و حتى كسى پرسش از تحصيلات چندين‌سالهء ما هم ننمود . حالا بايد به سر داستان سرگذشت خودم بروم كه بواسطهء فقدان پدر و نداشتن پارتى و ناصح مشفق و پرستار كه چه بر سرم از جور زمانه آمد بروم و بنويسم : خدايا فراموشى را از من سلب كن تا بتوانم جزءجزء اتفاقات را به خاطر آورده سرگذشت بازگشت به ايران را به قلم آورم كه موجب تنبه خواننده و اصلاح اخلاق جامعه گردم كه از بدبختيهاى من كسب اطلاع نموده از بديها بپرهيزند و از پيش - آمدهاى نيك استفاده فرمايند .