از ماست و كره و سرشير و شير بسيار اعلا و دوغ مصفا و مقدارى عسل كه واقعا خوب و مائدهء بهشتى بود ، نانهاى بسيار خوب لذيذ ( جاى نانهاى دكاكين نانوايى حاليهء تهران خالى بود ! )
پس از چند ساعت چند نفر زن كه اسب مىتاختند به ما رسيدند . زنها به اشارهء ميزبان بر من هجوم آورده مرا مىبوسيدند و خالقلى خالقلى مىگفتند . ضمنا مقدارى جوراب و دستكش و دو تخته گليم روى كرسى براى من سوقات آورده بودند و مقدارى در خيكهاى كوچك ماست و پنير مخلوط از سبزيهاى كوهستانى خيلى معطر به من هديه كردند .
بههرحال شب بدين قسم با اينهمه آذوقه و غذاهاى لذيذ گذشت و صبح پس از صرف چاى در آن صحرا اجازهء آماده و بسته شدن فورگن تحصيل گشت و ما سوار شديم . فقط هدايايى كه از ما قبول كردند مقدارى سولفات دوزنگ « 1 » بود كه آقا ميرزا بزرگ نواب براى چشمدرد همشيره و يكى از دخترهاى حاجى محمد - خان از كيف دوا بيرون آورده تقديم و طرز استعمال آن را به آنها آموخت و بعد از صورتبوسيها و مصافحهها از يكديگر جدا شديم . چند مرغ و دو بره و دو خيك كوچك پنير و ماست و كرهء تازه و عسل براى آذوقهء راه به ما دادند و با مقدارى كشك كه واقعا تنقل ما بود . و رفقا از مسافرت با من خيلى اظهار امتنان مىنمودند و سفارش حاجى محمد خان به سيد فورگنجى نمود كه اگر تا ورود به قزوين شب ما حركت كرديم و در راه سوارى بر ما برخورد نمود او همينقدر به تركى به آنها بگويد كه در اين ( فورگن ) كالسكه از اقوام حاجى محمد خان وكيل مسافرت مىنمايد ، كسى به حولوحوش كالسكه نخواهد آمد و بعلاوه اگر كارى هم رجوع بكنند اطاعت خواهند نمود .
اتفاقا روز دوم حركت از خمسه و فراغت از پذيرايى حاجى محمد خان در وسط روز ده پانزده نفر سوار جلو فورگن ما را گرفته مطالبهء وجه نقد به عنوان راهدارى و قرهسورانى كردند و سيد فورگنجى به زبان خشنى به آنها جواب گفت كه اين آقايان از منتسبين حاجى محمد خان وكيل هستند خود دانيد و آنها . اين گفتهء
هامش
( 1 ) -Sulfate de Zing .