تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
بعد از بيست روز زندگى و توقف در تبريز باز با همان ( فورگن ) كالسكه حامل خودمان روانهء تهران گشتيم و منزل به منزل مىپيموديم . در ميانج پايتخت گرمرود از ترس گزيدن جانورى كه مله مىناميدند ، شب نخوابيديم و صبح بسيار زود از اين منزل خوفناك حركت كرديم و از پل رودخانهء قزل‌اوزن عبور نموديم و از تنگهء قافلان كوه به طرف جلگهء خمسه گذشتيم و در فورگن كه نشسته بوديم خود را اعلم علماى ايران مىدانستيم و يقين داشتيم كه به محض ورود به تهران هريك داراى مقامى متعالى خواهيم بود و صحبت از وزارتخانه‌هاى ايران مىنموديم و در ميان خود تقسيم مىكرديم . يكى وزير جنگ ، ديگرى وزير ماليه و ديگرى عدليه و ديگرى علوم و معارف و يكى وزير صنايع و وزير خارجه و غيره . در اين بين در سرازيرى به قريهء جمال‌آباد نرسيده يك مرتبه ( فورگن ) كالسكه واژگون شد و تمام وزراى خيالى ايران در زير فورگن ماندند . معلوم شد اسم وزارت ايران توليد لعنت و نكبت و بيچارگى نمايد . با هزاران ماجرا وزرا يك‌يك از زير فورگن بيرون آمدند و دوباره سوار شده به راه افتاديم . در شهر زنجان چندان معطل نگشتيم . فقط يك روز داخل شهر شديم و من براى ديدن به سراغ يك دختر عموى خود يعنى صبيهء مرحوم حاجى ميرزا جعفر وزير شقاقى كه چندى هم حاكم خمسه بود و از يك زن منقطعهء زنجانى دخترى به عمل آورده و بعد آن دختر را مشهدى جواد نام تاجر گرفته بود رفتم . اين دخترعمو تنها اسمى از مرحوم ميرزا رضا قلى خان پدرم شنيده بود و ديگر از ساير اقوام خود بى خبر بود . به‌هرحال او را يافتم و از او احوال‌پرسى كردم . خيلى مشعوف گشت و هم از خاله‌زاده‌هاى پدرم شخصى به نام حاجى محمد خان وكيل بر حسب خبر دادن دخترعمو ، هنگاميكه سوار بر فورگن گشته عازم بوديم ، در صحرا بر ما وارد شد . بدين‌معنى كه جمعى سوار فرستاده دور فورگن را گرفتند . ما تصور كرديم كه جماعت از سارقين هستند و خيال دست‌برد دارند . متحير بوديم كه چگونه دفاع نماييم . چرا كه اسلحه همراه نداشتيم و اسلحهء ما منحصر به يك رولور بود كه در سرحد جلفا به پسر خليفه قلى خان سرحددار همان جوانى سوار كه خوبى كرده بود بواسطهء پذيرايى كه از ما كرده بود به تصميم هيئت رفقا از على اكبر نقاش‌باشى ( مزين الدوله )