خريدارى و به او بخشيده بوديم . در حينيكه ما به يكديگر نگاه مىكرديم و در فكر چاره بوديم ، يكى از آن سوارها كه مرد محترمى به نظر مىآمد پيش آمد و اظهار داشت كه ما مىخواهيم به خدمت ميرزا مهدى خان پسر ميرزا رضا قلى خان برسيم و اين مذاكره به تركى بود . چون مترجم تركزبان هيئت مسافرين من بودم و در جستجوى من بودند ، لابد جواب گفتم كه شخصى كه از او پرسش مىكنيد من هستم .
ديدم آن شخص به ( فورگنچى ) كالسكهچى امر نمود كه اسبها را باز كند و من هر - قدر دليل خواستم نگفت و به سوارها امر كرد كه در همانجا كه بيرون شهر زنجان و تقريبا وسط صحرا بود چادر ايلياتى زدند . يعنى يك چادر سياه برپا كردند و مفروش به گليم نمودند و ما را بدانجا خواندند و فورا سماورى حاضر و چاى دم كردند و ما در كمال تعجب فرود آمده به چادر رفتيم . يقين داشتيم كه اين احترام براى تصرف نمودن صندوقهاى ما مىباشد . اما همين كه يك دور به ما چاى شاهسونى دادند ، آنوقت همان شخص پرسشكننده پيش من آمد ، دست به گردنم نمود و مرا از دو طرف صورت بوسيد و گفت اسم من حاجى محمد خان وكيل است و نوهء خالهء پدرتان مىباشم و در اين ايل شاهسون افشار خمسه ريشسفيد و كدخدا مى - باشم . براى خريد بعضى اشياء به شهر آمده بودم ، عيال مشهدى جواد خبر داد كه شما بدين شهر آمدهايد . اينست كه فورا به ملاقات شما آمدم و امشب شما در اين صحرا مهمان ما هستيد .
رفقا به فارسى و بنده به تركى هرقدر اصرار در مرخصى نموديم به خرج نرفت .
بالاخره براى اسكات ما اظهار داشت كه اگر ما اطاعت دستور او را ننماييم و حركت كنيم شبانه جمعى شاهسون به سر ما خواهند ريخت و ما را اسير كرده به « ابهء » او خواهند برد . بهتر اينكه احترام خود را نگاهداشته قبول دعوت او را بنماييم و شب را در همان صحرا بمانيم و تمام احتياجات ما برعهدهء او خواهد بود . چرا كه آدمى فرستاده كه همشيره و پسران او براى ملاقات من بيايند .
« غير تسليم و رضا كو چارهاى . » لابد تن به قضا داديم . چيزى نگذشت كه چند بره و مرغ و مخلفات ناهار و شام بوسيلهء شترسواران براى ما آوردند . وفور نعمت
خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 118
مساهمون: ميرزا مهدى خان ممتحن الدولهء شقاقى
ص١١٨