تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ممتحن الدوله ( فارسى ) — صفحة 115

مساهمون:

ص١١٥
نمود كه موجب شگفتى رفقا شد و ما چون چيزى در بساط نداشتيم كه به او احسان و هديه كنيم بجز يك رولور كوچكى كه متعلق به على اكبر خان نقاش‌باشى جناب مزين - الدولهء فعلى بود آن را از او گرفته بدان جوان داديم . دو روز بعد به مرند وطن مرحوم ميرزا محسن خان ناظم الملك كه از سادات عالىتبار و پدر ميرزا جهانگير خان ناظم الملك حاليه بود رسيديم و در بالاخانهء كاروانسرايى منزل كرديم . كه اين اشعار را بطور يادگارى در ديوار آن بالاخانه نوشته بودند و بنده محفوظ داشتم و بعدها در سفرى ديگر به فرنگ رفتم در روى ديوار كليساى بزرگ در شهر لوبك نگاشتم كه بعدا شرح آن مسافرت و وضع كليسا را به قلم خواهم آورد . عجالتا به نوشتن اشعار اكتفا مىكنم :
بر لوح دل نوشته‌ام از گفتهء پدر * روز ازل كه تربت او باد عنبرين كاى طفل اگر به صحبت افتاده‌اى رسى * غافل مشو به چشم حقارت در او مبين بر شير از آن شدند بزرگان دين سوار * كاسوده‌تر ز مور گذشتند بر زمين اى دون كه خاطرى ز تو خرم نمىشود * بارى چنان مكن كه شود خاطرى حزين
و شعر ديگرى كه در همان بالاخانهء چاپارى مرند در ديوار نوشته گشته بود فراگرفتم :
تو چنان زى كه بميرى برهى - * نه چنان زى كه بميرى برهند .
ديگرى در حاشيه اين اشعار را مزيد بر آن نوشته بود كه اميدوارم قارئين اين سرگذشت به ياد داشته باشند :
اى آنكه بيامدى به دنيا عريان * مردم همه خندان و تو بودى گريان اى دوست چنان بكن كه وقت مردن * مردم همه گريان و تو باشى خندان
اى كاش من خود مقصود اين اشعار را پيشهء خود مىكردم . با اينكه خوش نيت و خوش‌فطرت و خيرخواه نوع و جامعه به دنيا آمدم و مىباشم ، به مردم زخم زبان نمىزدم و عيبشان را در حضورشان مىگفتم و از خود نمىرنجانيدم . افسوس صد هزار افسوس كه خيلى زياد راستگو بوده و هستم و به اخلاق زمانه حركت نكرده‌ام و