كه تازه شروع به شرح تصريف كرده و آن را درست نمىفهميديم ، چيزهائى از ما پرسيدند كه از جواب عاجز مانديم و خفت بار آورديم . شرف الملك شب پسرهاى خود را حكم كرده بود پياده به دهى كه نزديك شهر و ملك خودش بود فرستاد و از خانه بيرون كرد كه اينها براى رعيتى خوباند و قابل تحصيل علم نيستند . من هم ديگر از دست مرحوم ديوان بيگى شب و روزى نداشتم . خودم درين تاريخ به خيال تحصيل افتادم و آقا ميرزاى خوشنويس كردستانى كه از شاگردهاى آقا سيد حسين معروف بود روزها عصر به خانهء ما مىآمد ، به اخوان بزرگتر و من سرمشق مىداد .
رويهم رفته من سه ماه آن هم ناقص مشق كردهام و اين خط منحوس لايقرء در نتيجهء آن سه ماه است و كمكم داخل در رجوليت مىشدم و از طفوليت خود را خارج مىكردم و مرحوم ديوان بيگى اعتناى درستى به من نداشت .
حوالهء بىمضايقه
چون مرحوم ميرزا محمد شريف تحصيل خط بسيار خوبى كرده بود و تحريرش شكسته نستعليق بسيار قشنگى بود ، در سوارى و تيراندازى هم بهرهء كاملى داشت مرحوم ديوان بيگى او را تحويلدار نقدى قرار داد . نوكرها هم دور او را گرفتند ترقى كاملى كرد . اسباب غبطهء ديگران بود . عيال مرحوم ميرزا محمد سعيد هم مرحومه شد . ختم مفصلى براى او گرفتند . با اينكه نسبت خويشى داشت مرحوم اخوى او را ميلى نداشت . هميشه در محاجه بودند . ملك نسا هم مشغول جمعآورى دخل بود و همچنين نوكرها هركدام به خيال خود از يك طرف جلب نفع مىكردند . مرحوم ديوان بيگى هم به واسطهء نظر بلندى كه داشت [ 28 الف ] اعتنا نمىكرد . كسان معتمد الدوله و اهل شهر و متفرقه هم به انواع و اقسام به هر اسم و رسم توقع مىكردند و مرحوم ديوان بيگى بدون مضايقه به همه حواله مىداد و در حقيقت بخششهاى زياده از دخل مىكرد ، خاصه در حق غربا كه جزو آن نوشتن ندارد . با اين حال مردم دور او را گرفته بودند . از قريب و غريب خوردند و بردند . چيزى كه براى من باقى ماند غربت طهران و لوازم آن
« إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ » .