شنيده بودم ناخوش است . وقتى رسيديم معلوم شد مرحوم شده ، او را مجلل برداشته در مقبرهء طايفهگى دفن كردند . از علما و اعيانى كه جنازه را تشييع كرده بودند به اصرار نوشته از من گرفتند به خط خودم براى مرحوم ديوان بيگى كه در ناخوشى من اطلاع داشته بود ، بداند من زنده هستم . بعد از اداى مجلس فاتحه مرا و مرحوم اسمعيل بيگ داروغه كه عموى فريدون بيگ بود با احمد پسر فريدون بيگ خدمت معتمد الدوله بردند . از ضعف من پرسيد و غدغن كرد ناپرهيزى نكنم . وضع شهر ما اينطور بود .
معتمد الدوله
اما در اردو مرحوم ديوان بيگى در نهايت قدرت و حشمت و ابهت بود ، لكن چون حساب و كتاب فريدون بيگ معلوم نبود كه ماليات چه گرفته و چه باقى است و مخارج چه كرده ، ضرر فاحشى كه اسباب خرابى بود درين عهد به مرحوم ديوان بيگى وارد آمد . معتمد الدوله تا دينار آخر ماليات را گرفت ، يعنى مرحوم ديوان بيگى محض درست حسابى قرض كرد و داد و متحمل خسارت فوق العاده شد .
منع جاف
بارى مرحوم معتمد الدوله در اجراى حكم دولتين و منع جاف از آمدن به صفحات كردستان اصرار و اهتمام غريبى داشت ، به اندازهاى كه يك قوطى شمعچه براى مرحوم ديوان بيگى فرستاده [ 24 ب ] و نوشته بود خانههاى فلان جاف را بفرست آتش بزنند و براى سهولت شمعچه فرستادم . درين موقع جافها هم از اقسام شرارت و دزدى و هرزهگى و راهزنى حتى المقدور كوتاهى نمىكردند .
گاو سرزدن - كشتار
از اردوى مرحوم ديوان بيگى چند بار گندم فرستاده بودند در آسياب آرد كنند .
گندم و الاغهائى كه گندم حمل آنها بود برده و آدمى كه همراه بوده كشته بودند . خبر به مرحوم ديوان بيگى رسيد . فرستاد مرتكب اين حركت على شاهپرى با چهار نفر