شش روز ميان رختخواب افتاد . صبح زود من خوابيده بودم مرحوم ميرزا محمد شفيع آمد برهنه مرا از رختخواب كشيد بيرون . چشم باز كردم مرحوم ديوان بيگى هم ايستاده و تركهء به زيادى در باغچهء جنب حياط خودمان بريده حاضر كرده بودند . دو نفرى پاى مرا بستند و بيرحمانه اينقدر زدند كه هنوز هم در ناخن پاى من شايد اثر آن چوبها باشد ، و مرا بردند در اطاق مكتبخانه كه داشتيم حبس كردند .
چهل روز ميان حياط مرا نگذاشتند پا بگذارم . لله مصطفى هم عبائى خلعت گرفت و برگشت به مواظبت حال من . ديگر منزل شب و روزى من هم همان مكتبخانه بود .
تا چهل روز به اين حال بودم . روزها تا شيخ عبد الرحمن بود درس مىخواندم . او مىرفت . شبها للهام كه پيرمرد زندهدلى بود سهتارى داشت گاهى مىزد و زمزمه مىكرد و پرى نام كه يكى از كنيزهاى مرحومهء مادرم بود رختخواب مرا صبح و شب مىانداخت و جمع مىكرد . رخت مرا مىشست .
سال 1289
-
ايل جاف
بعد از چهل روز كه زمستان تمام شد [ 23 ب ] و سال به آخر رسيد ، در اول سنهء هزار و دويست و هشتاد و نه مرحوم ديوان بيگى مأمور سرحد و منع ايل جاف شد .
( ايل جاف ايل بزرگى است تبعهء عثمانى . به واسطهء گرمى هواى شهر زور در فصل تابستان ناچارند كه به سرحدات كردستان كه ييلاقات خوبى دارد بيايند . در قديم حق المرتعى به حكام كردستان مىدادند . كمكم كار به جائى رسيد كه دستى هم مىگرفتند ، بلكه دست تطاول و تعدى به مال و مواشى و اغنام رعاياى دهات و بلوكات كردستان دراز مىكردند . چند دفعه در زمان ولات ، وزارت خارجه به سفير عثمانى در منع آنها به خاك كردستان مذاكره شد به جائى نرسيد ) .
مذاكره با عثمانى دربارهء ايل جاف
درين سال مرحوم معتمد الدوله جدا اين مذاكره را رسمى كرده و از طرف دولتين عثمانى و ايران حكم اكيد در منع ورود آنها به خاك كردستان شد كه اگر پا به خاك ايران گذاشتند ، جان و مال آن در معرض هدر و تلف باشد . به موجب آن حكم