تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات ديوان بيگى ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
سنگلاخى است و پنجهء قدرت از شكاف كوهى كه تمام سنگ و جنگل است سوراخى باز كرده . آب نيم‌گرمى كه بوى گوگرد مىدهد از آن سوراخ جارى است و در اغلب امراض استحمام آن به تجربه رسيده كه فايده دارد . غروب برگشتيم . شبها با اينكه آقا رحمن و اخوان مىنشينند به شب‌نشينى و نوكرها جمعيت و حوزه‌اى داشتند ، معهذا به من خوش نمىگذشت و از اينكه نازپرورد تنعم بودم حالا طرف اعتنا نيستم خيلى سخت مىگذشت .

عروسها

در عشر وسط رمضان به شهر برگشتيم ، به شهر سنندج . هر دو عروس را در ميان تخت روان گذاشته در نهايت ابهت وارد شديم . همشيره‌ها و زن و مرد شهر دسته دسته مىآمدند تبريك مىگفتند . به واسطهء اينكه عروسهاى جديد هر دو سنّى نداشتند ، تقريبا هريك سيزده الى چهارده سال داشتند و خانوادهء به اين پرجمعيّتى را نمىتوانستند اداره كنند ، ملك نساى دايه از قدرت و مداخلش كاسته شد .

پنج عروسى

در شهر ذىقعدهء اين سال مرحوم ديوان بيگى ناچار بود براى مرحوم ميرزا شفيع اخوى بزرگتر از همه كه عيالش مرحومه شده بود عيال بگيرد . همشيرهء آقا رشيد داروغه را كه دختر عموى اعيانى مرحوم مادرم بود و برادرزادهء مرحوم اسمعيل بيگ داروغهء شهر كه آن اوقات اهميتى داشت براى مرحوم اخوى عروسى كردند ، عروسى باشكوه ساده‌اى شد . معلوم است در يك سال پنج عروسى در خانواده بشود با شرايط و رعايت حفظ مراتب نتيجهء آن منجر مىشود به قرض ، لكن اين مخارج در مقابل همت عالى مرحوم ديوان بيگى وقعى نداشت . مخصوصا بناى بخشش و سخا را گذاشت . شب و روزى نبود مبالغى نقد و جنس و گندم و جو ، اسب و قاطر ، ماهوت و غيره به مردم ندهد . بخصوص اجزاى معتمد الدوله از فراش گرفته تا به خودش و زنها و كلفتهاى اندرونش كه عاقبت آن بخشش اين دربه‌درى من شد . من هم دلخوش بودم به اينكه حواله‌اى بگيرم و لباس قشنگى بپوشم و