گاهى سوار شوم يا به خانهء همشيرهها بروم .
درس خواندن
اصرارى داشتم و آرزو مىبردم مرا روزها به در خانه [ 22 ب ] نزد معتمد الدوله ببرند ، كه رسوم و آداب بزرگان را بياموزم و در عداد محترمين باشم . اين آرزو صورت نمىگرفت مگر در محرمها كه شاهزاده تعزيه مىخواند مرا مىبردند ، يا روضهخوانيهائى كه در كردستان مىشد . بعد از مراجعت از پايكلان به واسطهء اينكه مرحوم شيخ حسن معلم ما پير شده بود ، هفتاد سال داشت ، از عهدهء معلمى نمىآمد و اخوان هم صاحب عيال [ بودند ] و به معمول آنوقت خط و سوادى پيدا كردند و فارغ التحصيل شدند ، نوبت تحصيل من رسيد ، و تا آنوقت هرچه خوانده بودم بىفايده بود . گلستان و نصابى كه در نهايت شكستگى خوانده بودم كه هيچ از عبارات و لغات آن چيزى نمىفهميدم .
شيخ عبد الرحم
شيخ عبد الرحمن پسر شيخ حسن معلم را كه در تحصيل عربيات و ادبياتش كامل شده بود قرار دادند روزها به خانه بيايد مرا درس بدهد ، و بر خلاف سابق كه مكتبخانهء ما خيلى جنجال بود اين مكتب جديد منحصر بود به من . الحق و الانصاف جناب شيخ عبد الرحمن ترتيب درس بسيار منظمى براى من داد و تا قيامت بايد ممنون و متشكرش باشم . در فارسى ، تاريخ معجم و درس مقامات حميدى - در عربى شرح تصريف را به من درس مىداد . روزها از صبح تا عصر مشغول تحصيل بودم . روزى يك مجمعه ناهار هم مىآوردند در مكتب . من و استاد و للهء من كه درين تاريخ لله مصطفى بود باهم مىخورديم ، و بعد هم روزها عصر و صبح اغلب ميل مىكردم به مجلس مرحوم ديوان بيگى مىرفتم . بخصوص اگر مهمان هم مىآمد اصرارى داشتم به حضور آن مجلس .