مرا نيز همراه برد . چند سوار از نوكرهاى خودمان همراه داشتيم . منزل اوّل شب در قريهء كرجو مانديم و فردا صبح حركت كرده ، آنروز را تمام در حركت بوديم . شب هم راه رفتيم در راههاى صعب المسلك و پرتگاههاى خطرناك . هواى فصل پائيز هم سرد بود ، معهذا به من خوش مىگذشت ، بخصوص سفر اوّل و تابهحال سوارى و سفر شب نديده بودم . به قريهء پايكلان رسيديم . جماعتى از علما را مرحوم ديوان بيگى وعده گرفته بود از قبيل مرحوم فخر العلما و ملّا محمّد امين امين الاسلام و غيره . بيگزادگان اورامان و پسران مصطفى سلطان و غيره و غيره تمام بودند .
گوسفند كشان
فرداى آنروز با اين جمعيّت دور تخت را گرفته [ بودند ] عازم قريهء سروآباد و خانهء شيخ محمّد صادق شديم . دم راه به هر دهى كه مىرسيديم گوسفندى مىكشتند . جمعيّت قريه دم راه مىآمدند تبريك مىگفتند . تفنگچيهاى اورامان متّصل شليك مىكردند . هوا و صفاى آن كوهها يك لذّت طبيعى داشت كه كمتر ديده شده است . آقا رحمن پيشكار مرحوم پدرم و جمعى از مشايخ آن حدود در معيّت ما براى عروس آمدند . منجمله مرحوم ملّا محمّد رحيم معين الشّريعه و غيره . [ 21 ب ] به دهى موسوم به مازىبن رسيديم . اهل ده بيرون نيامده بودند . آقا رحمن به آنها تغيّر و تشدّدى كرد . صاحب ده به معذرت آمد و همه مجلّل مىرفتيم تا رسيديم به سروآباد .
مهريهء عروس
غنچه خانم عيال مرحوم فخر العلما و عيال آقا رحمن و چند نفر ديگر زن براى عروس همراه ما آمده بودند . اندرون فخر العلما در ذهاب و اياب در ميان تخت روان بود و من سوار اسب بودم . متصل به تخت راه مىرفتم . وارد سروآباد شديم .
پذيرائى كامل ازين جمعيت كه اقّلا هزار نفر بودند شد . عصر ملّا محمّد رحيم صيغهء عقد جارى كرد . مهريّه را در مقدارى طلا و دو هزار من مس قرار دادند . فردا صبح عروس را به تخت نشانده با عيال مرحوم فخر العلما عصر به قريهء پايكلان رسيديم .